اگر مادرت هنوز کنارت است او را رها مکن و محبتش را فراموش نکن وکاری کن که راضی

باشد


چون در تمام زندگی فقط یک مادر داری و وقتی میمیرد ، آنگاه ملائکه میگویند که فوت شد

آن کسیکه به سبب

آن به تو رحم میشد(اتقوا الله فی الامهات)


مادر : اگر گرسنه شدی رستوران است /اگر مریض شدی بیمارستان است /اگرخوشحال

شدی جشن است /

اگر خوابیدی بیدارکننده است / اگر غائب شدی دعاگویت است /

 

آیا با او به احسان و نیکی رفتار کردی......


داخل منزل میشویم و میگوییم : مادر کجاست؟ با آنکه از او چیزی نمیخواهیم


مادر انگار وطن است!! از او دور میشویم و برمیگردیم که او را ببینیم

 


خداوندا از مادرم سه چیز را دور کن


تنگی قبر،آتش جهنم،و فتنه های قبر

 



تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | 22:42 | نویسنده : مونا محمدی |
گفتم مادر! ... گفت: جانم?

گفتم درد دارم! ... گفت: بجانم


?گفتم خسته ام! ... گفت: پریشانم


گفتم گرسنه ام! ... گفت : بخور از سهمِ نانم


گفتم کجا بخوابم! ... گفت: روی چشمانم

اما یک بار نگفتم:


مادر من خوبم


شادم...!


همیشه از درد گفتم


و از رنج.....!


... مادر دوستت دارم
___________________________________________
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری


مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی


مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری

 

 

❤مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک

شد !❤

 

 

مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !


مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن . . .??

 

 

چه تاثیر دلنشینی دارد " غصه نخور ، درست میشود " گفتن های مادر ، 


اثرش را هزار قرص آرامبخش قوی ندارد .

 

 

 

اگر به من بگويی هشتاد بار دور دنيا بچرخ ميگويم ✨


هشتاد بار دور مادرم ميچرخم چون مادرم دنياي من است...

 

 

♥♥♥♥مادرم عاشقتم♥♥♥♥



تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | 22:37 | نویسنده : مونا محمدی |
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد
(خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند)
این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان
مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ
ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !
در یک قسمت تاریک بدون حرکت
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد
تو این مدت چکار می کرده؟
چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه
مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد
مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت
چه عشقی !
چه عشق قشنگی!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد
پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم
اگر سعی کنیم ...



تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | 17:48 | نویسنده : مونا محمدی |
حتمأ بخونین


ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺳﻤﯿﻌﯽ :


ﭼﯽ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ؟؟؟؟؟


- ﺍﮔﺮ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺍﻋﺼﺎﺏﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ، ﻣﻮﺯ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .


- ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﮐﻠﯿﻪ ﺗﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﻧﺴﺎﺯﺩ،ﺯﺭﺩﺁﻟﻮﺩ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .


- ﺍﮔﺮ ﻓﺸﺎﺭ ﺧﻮﻥﺗﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻛﺸﻤﺶ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .


- ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺳﺮﻭﺻﺪﺍﯼ ﻣﻌﺪﻩ ﺭﻧﺞ ﻣﯽﺑﺮﯾﺪ، ﻣﺎﺳﺖﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .


- ﺍﮔﺮ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﺳﺮﻓﻪ ﻣﯽﻛﻨﯿﺪ، ﻋﺴﻞ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .


- ﺍﮔﺮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻣﯽﻛﻨﯿﺪ، ﻓﻠﻔﻞﺩﻟﻤﻪﺍﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .


- ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺗﺮﺳﯿﺪ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻣﻌﺪﻩ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ، ﻛﻠﻢ بﺨﻮﺭﯾﺪ .


- ﺍﮔﺮ ﻣﺸﻜﻞ ﯾﺒﻮﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ، ﺍﻧﺠﯿﺮ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .


- ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮔﻮﺍﺭﺷﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ، ﺭﯾﺤﺎﻥ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ .


- ﺍﮔﺮ ﺩﭼﺎﺭ ﺳﻮﺯﺵ ﻣﻌﺪﻩ ﻫﺴﺘﯿﺪ، ﭼﺎﯼ ﺑﺎﺑﻮﻧﻪ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ


ﺑﻪﺍﺷﺘﺮﺍﮎ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﺪ .


ﺩﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﻛﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺳﮑﺘﻪ ﻣﻐﺰﯼ ﻣﯿﺸﻮﺩ :


۱ - ﻧﺨﻮﺭﺩﻥ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ


۲ - ﭘﺮﺧﻮﺭﯼ


۳ - ﺩﺧﺎﻧﯿﺎﺕ


۴ - ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺯﯾﺎﺩ ﻗﻨﺪ ﻭ ﺷﻜﺮ


۵ - ﺁﻟﻮﺩﮔﯽ ﻫﻮﺍ


۶ - ﻛﻤﺒﻮﺩ ﺧﻮﺍﺏ


۷ - ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻥ ﺳﺮ ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺧﻮﺍﺏ

 

۸ - ﻛﺎﺭ ﻛﺸﯿﺪﻥ ﺍﺯ ﻣﻐﺰﺗﺎﻥ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ


۹ - ﻛﺎﻫﺶ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﻣﺜﺒﺖ


۱۰ - ﻛﻢ ﺣﺮﻓﯽ


ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﻣﺠﯿﺪ ﺳﻤﯿﻌﯽ


ﭘﺪﺭ ﻣﻐﺰ ﺩﻧﯿﺎ



تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | 17:48 | نویسنده : مونا محمدی |
یه مدتی میشه که حال و هوا خیلی خوبه 

نمیدونم

شاید تاثیر کلاس های اموزش تئاتر هست

ولی حالممممممممممممم خوبه

تصمیم گرفتم تا اخر ترم نرم تبریز

واسه همین یه برنامه ی بلند بالا واسه این مدت میخام بنویسم

واسه همه چی

وقتی برنامه ندارم و همینطوری کارامو انجام میدم حس خوبی ندارم

در طول این هفته خیییلی ول خرج کردم

باید به مدت هم ریاضت مالی بکشم

واسه خرگوشم سفارش ساخت یه خونه چوبی داده بود به نجار 

دیشب گرفتش

خیلی قشنگه

ولی خوب هنوز عادت نکرده بهش

احتمالا هفته ی بعد یکی از بهترین دوستامو ببینم 

هوای پاییزی و ملس سنندج خیلی میچسبه

جاتون خالی...



تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 11:38 | نویسنده : مونا محمدی |
انسانها کفش و لباس پنج سال پیش خود را استفاده نمی کنند اما با باورهای هزاران سال قبل

زندگی می کنند.


گاهی اشتباهمان در زندگی این است که به برخی آدم ها جایگاهی می بخشیم که هرگز

لیاقت آن را ندارند.



تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 11:33 | نویسنده : مونا محمدی |
، دکتر طارق علی الحبیب می گوید:

\کودکت خیلی دروغ میگه!


زیرا خیلی بهش گیر میدی.

 

 

\کودکت اعتماد بنفس نداره!


زیرا تشویقش نمی کنی.

 

 

\کودکت کم حرفه!


زیرا باهاش حرف نمیزنی.

 

 

\کودکت دزدی میکنه!


زیرا بذل و بخشش رو بهش نمی آموزی.

 

 

\کودکت ترسوست!


زیرا همیشه طرفداریشو میکنی.

 

 

\کودکت به دیگران احترام نمیزاره!


زیرا صدات رو واسش پایین نمی آری.

 

 

\کودکت همیشه عصبیه!


زیرا ازش تعریف نمیکنی.

 

 

\کودکت بخیله!


زیرا باهاش همکاری نمیکنی.

 

 

\کودکت به دیگران پرخاش میکنه!


زیرا تو خشن و سختگیری.

 

 

\کودکت ضعیفه!


زیرا همیشه تهدیدش میکنی.

 

 

\کودکت داد و فریاد میکنه!


زیرا بهش اهمیت نمیدی.

 

 

\کودکت ناراحتت میکنه!


زیرا بغلش نمی کنی و نمی بوسیش.

 

 

\کودکت ازت فرمان نمی بره!


زیرا درخواستات بیش از حده.

 

 

\کودکت گوشه گیره!


زیرا همیشه مشغولی.(مشغول کارهای خودت)

 

 

نمود این رفتارها در بزرگسالی بسیار خطرناک و غیر قابل درمانند



تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 8:23 | نویسنده : مونا محمدی |
دلم امشب بدجوری گرفته

خیییییییییییلی بد

از اون حس های بدی دارم که مدت ها بود سراغم نیومده بود

اه...

 



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 0:50 | نویسنده : مونا محمدی |
 

گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم

 

گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى
دائم اسیر گشتم در بند بیخیالى

 

گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى
گفتا که: می سرایم تکنو ،رپ و سواری!

 

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى

 

گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

 

گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده
گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

 

گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

 

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا: خریده قسطى یک ال سی دی به جایش

 

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره
گفتا: شده پرستار یا منشى اداره

 

گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

 

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غمها
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

 

گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى
گفتا: پژو ، دوو، بنز ،کمری نوک مدادى

 

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى
گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى

 

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا:بجاى هدهد دیش است و ماهواره!



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 0:13 | نویسنده : مونا محمدی |
 

ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ...


ﺧﺪﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎﺳﺖ ، ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺳﻔﺮ ﻧﯿﺴﺖ !


ﺧﺪﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻨﺠﺸﮑﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ ،

 

ﺧﺪﺍ ﺩﺭﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺭﺩﻣﯽ ﮐﺘﺪ ،


ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﭘﺴﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪﻣﺎﺩﺭ ﭘﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ

ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ،


ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ " ﻋﺠﺐ ﺷﺎﻧﺴﯽ ﺁﻭﺭﺩﻡ " ﺍﺳﺖ !!


ﺧﺪﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﻭﺁﻣﺪﻩ ﻧﺰﺩﯾﮏﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ !!


ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪﺍﺯﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺷﮑﻼﺕﺑﺪﺯﺩ !!


ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺎﺭﺳﺎﻋﺖ ﮐﻮﮎ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺗﻮﺳﺖ، ﮐﻪ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ 5 ﺩﻗﯿﻘﻪﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ !!


ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺸﺎﻥ ﺑﺎﻗﯽﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﯾﮏ


ﻋﮑﺲ ﺑﺎ ﺭﻭﺑﺎﻥ ﻣﺸﮑﯽ ، ﺍﺯ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﻭﺑﺎﻥﻣﺸﮑﯽ ، ﭼﻘﺪﺭﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﯼ ؟ !


ﺧﺪﺍ ﺭﺍ 7 ﺑﺎﺭ ﺩﻭﺭ ﺯﺩﯼ ﯾﺎ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻗﺪﻡﺯﺩﯼ ؟


ﺧﺪﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎﺳﺖ ، ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ !


ﺧﺪﺍ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ ، ﻧﻪ ﻓﻘﻂﻋﺮﺑﯽ ﺭﺍ !


ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺴﭙﺎﺭﻡ


ﮐﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﻏﻢ ﻧﺒﯿﻨﻨﺪ



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 0:11 | نویسنده : مونا محمدی |
ده چيز که مانع ١٠ چيز ديگر است:

١. غرور، مانع يادگيري

٢. تعصب، مانع نوآورى

٣. کم رويي، مانع پيشرفت

٤. ترس، مانع ايستادن

٥. تخيل، مانع واقع بيني

٦. بدبيني، مانع شادي

٧. خودشيفتگي، مانع معاشرت

٨. شکايت، مانع تلاش گري

٩. خودبزرگ بيني، مانع محبوبيت

١٠. عادت کردن، مانع تغيير.



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 0:8 | نویسنده : مونا محمدی |
گنجیشک کوچــــــــولــو از پشت شیــــــشه گفت :

من همیشـــــه باهات میمونــــــــم..  

       و گنجیشک تووی اتاق فقـــــط نگاش کـــــــرد!  

       گنجیشک کوچـــــــولو گفت: من واقـــــعا عاشقــــــــتم..      

   امـــا گنجیشک تووی اتاق بـــــاز هـــــم نگاش کــــــرد!    

     امـــــروز دیــدم گنجیشک کوچـــــــــولو پشت شیــــــشه ی اتاقـــــــم یخ زده !  

       اون هیچ وقت نفــــــهمید..      

   گنجیشک تووی اتاقـــــــــم..  

       چــــــــــوبی بـــــــود!        

 حکایت بضی از ماهاست      

   خودمونــــــــــو نابـــــــــود می کنیم..  

       واســـــــــه آدمای چوبی.  

       کسایی که نــه میـــبیننمون..  

       نـه صدامونو میـــــــشنون  

       افسوس!



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 0:6 | نویسنده : مونا محمدی |
ﻧﺒﻮﺩ
ﭘﯿﺪﺍ ﺷـﺪ
ﺁﺷﻨﺎ ﺷـــﺪ
ﺩﻭﺳﺖ ﺷـــﺪ
ﻣﻬﺮ ﺷـــــــــــــﺪ
ﮔﺮﻡ ﺷــــــــــــــــــﺪ
ﻋﺸﻖ ﺷــــــــــــــــــــــــﺪ
ﯾﺎﺭ ﺷـــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪ
ﺗﺎﺭ ﺷـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪ
ﺑﺪ ﺷــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪ
ﺭﺩ ﺷـــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪ
ﺳﺮﺩ ﺷــــــــــــــــــــــــﺪ
ﻏﻢ ﺷــــــــــــــــــــــﺪ
ﺑﻐﺾ ﺷـــــــــــــﺪ
ﺍﺷﮏ ﺷـــــــــﺪ
ﺁﻩ ﺷــــــــــﺪ
ﺩﻭﺭ ﺷـــــﺪ
تمام شد.........



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 10:31 | نویسنده : مونا محمدی |
ﻣﺮﺩﻱ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :

ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺷﺪﻩ


ﻛﻪ ﺑﺎ ﺭﻳﻴﺲ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺯﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺎﻫﻴﮕﻴﺮﻱ ﺑﻪ ﻛﺎﻧﺎﺩﺍ ﺑﺮﻳﻢ

ﻣﺎ ﻳﻚﻫﻔﺘﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺑﻮﺩ

ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺧﻮﺑﻲ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺍﺭﺗﻘﺎﻱ ﺷﻐﻠﻲ ﻛﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮﺵ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﮕﻴﺮﻡ

 

ﻟﻄﻔﺎً ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﻱ ﻛﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻳﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻭ


ﻭﺳﺎﻳﻞ ﻣﺎﻫﻴﮕﻴﺮﻱ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺣﺎﺿﺮ ﻛﻦ ، ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺣﺮﻛﺖ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﻭ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ


ﻫﻢ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍﺳﺘﻲ ﺍﻭﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﺍﺣﺘﻲ ﺍﺑﺮﻳﺸﻤﻲ


ﺁﺑﻲ ﺭﻧﮓ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭ، ﺯﻥ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﻛﻤﻲ ﻏﻴﺮ ﻋﺎﺩﻱ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ


ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﺪ ﻫﻤﺴﺮ ﺧﻮﺑﻲ ﺍﺳﺖ، ﺩﻗﻴﻘﺎً ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ


ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩ . ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻛﻤﻲ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ


ﻣﻴﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﻇﺎﻫﺮﺵ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻮﺩ ، ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪ ﮔﻔﺖ ﻭ


ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻛﻪ ﺁﻳﺎ ﻣﺎﻫﻲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ؟ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﻣﺎﻫﻲ ﻗﺰﻝ


ﺁﻻ ، ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻫﻲ ﻓﻠﺲ ﺁﺑﻲ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺍﺭﻩ ﻣﺎﻫﻲ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﺍﻣﺎ ﭼﺮﺍ ﺍﻭﻥ ﻟﺒﺎﺱ

 

ﺭﺍﺣﺘﻲ ﺁﺑﻲ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺮﺍﻡ ﻧﺬﺍﺷﺘﻲ؟


ﺯﻥ ﺍﻳﻨﻄﻮﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﻱ ﺭﺍﺣﺘﻲ ﺭﻭ ﺗﻮﻱ ﺟﻌﺒﻪ ﻣﺎﻫﻴﮕﻴﺮﻳﺖ

 

ﮔﺬﺍﺷﺘﻪﺑﻮﺩﻡ ﻋﺰﻳﺰﻡ !!! ‏

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 10:30 | نویسنده : مونا محمدی |

پادشاه راگفتند شخصی در روستا شباهت زیادی به شما دارد...

دستور داد که او را حاضر کنند... او را اوردند...

شاه با تمسخراز اوپرسید: با این شباهت زیاد آیا مادرت درکاخ پدرم کنیزبوده؟

گفت خیر،اما پدرم باغبان کاخ مادرتان بوده !!!!



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 14:44 | نویسنده : مونا محمدی |

.... از بیابان بوی گندم مانده است


عشق روی دست مردم مانده است


آسمان بازیچه ی طوفان ماست


ابر نعش آه سرگردان ماست....


باز هم یک روز طوفان می شود

 

هر چه می خواهد خدا آن می شود


می روم افتان و خیزان تا غدیر


باده ها می نوشم از جوشن کبیر


آب زمزم در دل صحرا خوش است


باده نوشی از کف مولا خوش است


فاش می گویم که مولایم علیست


آفتاب صبح فردایم علیست

 

هر که در عشق علی گم می شود


مثل گل محبوب مردم می شود


تا علی گفتم زبان آتش گرفت


پیش چشمم آسمان آتش گرفت


آسمان رقصید و بارانی شدیم


موج زد دریا و طوفانی شدیم


بغض چندین ساله ی ما باز شد


یا علی گفتیم و عشق آغاز شد


یا علی گفتیم و دریا خنده کرد


عشق ما را باز هم شرمنده کرد



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 13:10 | نویسنده : مونا محمدی |
سلاااام

ذیشب رفته بودم خوابگاه پیش دوستام

خیلی وقت خوابگاه نرفته بودم

اتاقشون خیلی رتب بود و هم اتاقی هاشون هم خیلی ماه بودن

یه لحظه خیلی دلم هوایه خوابگاه رو کرد داشتم تصمیم میگرفتم خونه رو پس بدم از ترم بعد برم خوابگاه

ولی صب که باز بچه ها ی اتاتق های دیگه در هارو کوبیدن پپپپپپپپپپپشیمون شدم

مادرمم وافق نبود

کفت درسات سنگینه....

بگذریم

امروز عید غدیره...

عید رو به همه ی شیعه ها و همه ی کسایی که حضرت علی براشون مفهوم

عدالت و محبت و تقوا رو داره ...

 

همه ی کسایی که باور دارن علی  مرد اول تاریخه

 

تبریک میگم

 

 

یاعلی...

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 12:54 | نویسنده : مونا محمدی |

زاهدی گوید :
جواب چهار نفر ، مرا سخت تکان داد ! ! !

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه ی لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . . .
او گفت : ای شیخ خدا میداند که فردا ، حال ما چه خواهد بود !

...

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت ، به او گفتم : قدم ثابت بردار تا نیفتی . . .
گفت : تو با این همه ادعا ، قدم ثابت کرده ای ؟ !

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت ، به او گفتم : این روشنایی را از کجا آورده ای ؟
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت . . .
و گفت : تو که شیخ شهری ، بگو که این روشنایی کجا رفت ؟ !

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . . .
به او گفتم : اول رویت را بپوشان ، بعد با من حرف بزن . . .
گفت : من که غرق خواهش دنیا هستم ، چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست !
تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری !



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 18:34 | نویسنده : مونا محمدی |
عصبی امممممممممممممم

خییییلی

اه

اه

صب که رسیدم سنندج گفتم یکم بخوابم بعدش برم یونی

خوابیدم 9بیدار شدم

یعنی کلاس اولم پرید

اونم کلاسی که واسه تشکیل شدنش خودم هزار بار رفتم گروه

الان استادمون میگه دختره ی دیونه خودش اصرار می کرد تشکیل شه کلاس با 9 نفر که ثبت نام کردن حالا خودش 3جلسه است نمیاد

رفتم یونی 

موقع برگشتن به خونه یه پک نرم افزار های ریاضی خریدم

یعنی اشغال به تمام معنااااااااااااااااااااا

12ت رو ریختم دور

شارژز گوشیم تبریز جا مونده

هندزفری گوشیمو خرگوشم خورد

اه

اه

 



تاريخ : دوشنبه چهاردهم مهر 1393 | 21:31 | نویسنده : مونا محمدی |
خسرو شکیبایی:
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش، و نمیتونست بگه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!
این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه. دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونارو نمیفهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم.



تاريخ : سه شنبه هشتم مهر 1393 | 0:21 | نویسنده : مونا محمدی |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.