تاريخ : شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ | 1:32 | نویسنده : مونا محمدی
سلام

امیدوارم سال نو براتون پر از لحظه های ناب باشه

پر از سلامتی

پر از برکت 

پر از رزق

پر از خنده

تهی از غم

تهی از اشک

 

سال نو مبارک....

 

 

یاعلی...



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 20:50 | نویسنده : مونا محمدی
یک گوشه‌ای هم هست به‌نام سَلمَک‌. یک جایی بین پرده‌ی چهارم و پنجم دستگاه شور. وقتی می‌خواهی از شوربیفتی تویِ دشتی. آن‌جا؛ درست همان لحظه، یک مکث می‌کنی؛ یک توقف چند ثانیه‌ای بین دو پرده.یک لحظه آواز را به جای آن‌که رها کنی توی هوا ،نگه میداری توی گلو. می‌پیچانی، مکث می‌کنی، خسیس می‌شوی توی خرج کردنش. چرا؟ چون بعدش که می‌روی توی دشتی و صدا را رها می‌کنی، آزادش می‌کنی، آن مکث چند ثانیه‌ای کرشمه می‌شود روی صدایت.یک دمِ دل‌انگیز می‌آفرینی. جانِ جهان و ترمه‌ی آوازت.
زندگی هم همین است. گاهی اگر دلش خواست مکث کند پاپی نشوید که هل بدهیدش جلو. بگذارید لحظه‌ای را توقف کند، دراز بکشد بین دو اتفاق. رها کنید این با شتاب پیش رفتن را. کش بیائید میان حادثه‌ها. دست بیندازید توی جیبتان. سوت بزنید و خیابان‌ها را فتح کنید و بسپارید خودتان را به خیالِ خوشِ آسودگی. شاید زندگی آن نغمه‌ی جادویی که برایتان حبس کرده است در گلو را، همین زودی، پشت این مکثِ کش‌دارِ بدِ حادثه‌ها، رها کند توی سرنوشت‌تان.



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 15:4 | نویسنده : مونا محمدی
ﻋﺼﺮ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺯﯾﺒﺎ، ﯾﮏ ﻭﻛﻴﻞ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﻟﯿﻤﻮﺯﯾﻦ
ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺟﺎﺩﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻋﻠﻒ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺘﺎﺛﺮ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ
ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺗﺎ ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ
ﭘﺮﺳﯿﺪ " ﭼﺮﺍ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﺪ؟"
ﻣﺮﺩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ.
ﻣﺠﺒﻮﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ."
ﻭﮐﯿﻞ ﮔﻔﺖ" :ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ
ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ."
" ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻭ ﺩﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ. ﺁﻧﻬﺎ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ ﺩﺭﺧﺖ
ﻫﺴﺘﻨﺪ."
ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ،" ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭ" ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮ
ﮔﻔﺖ، " ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﯿﺎ."
ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ، "ﻣﻦ ﻫﻢ ﯾﮏ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﺷﺶ ﺑﭽﻪ
ﺩﺍﺭﻡ!"
ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، "ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﻭﺭ." ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺍﺭ
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺪﻧﺪ.
ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﻛﻴﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ،
" ﺁﻗﺎ، ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﺴﺘﻴﺪ. ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺳﭙﺎﺱ ﮔزﺍﺭﻳﻢ
ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﺑﺮﻳﺪ.
ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﺮﺳﻨﺪﻡ. ﺷﻤﺎ ﻋﺎﺷﻖ
ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺷﺪ؛ ﻋﻠﻒ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺪﻭﺩ ﻳﻚ ﻣﺘﺮ ﺑﻠﻨﺪﻱ
ﺩﺍﺭﻧﺪ"


محبت خيلي از آدما هم همينجوريه



تاريخ : چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ | 12:51 | نویسنده : مونا محمدی
چه وقت باید احساس بزرگی کرد ؛

١- هر گاه از خوشبختی کسانی که
دوستمان ندارند ، خوشحال شدیم.

٢- هر گاه برای تحقیر نشدن دیگران
از حق خود گذشتیم.

٣- هرگاه شادی را به کسانی که
آن را از ما گرفته اند هدیه دادیم.

٤- هرگاه خوبی ما به علت
نشان دادن بدی دیگران نبود.

٥- هرگاه کمتر رنجیدیم و بیشتر بخشیدیم.

٦- هرگاه به بهانه ی عشق از
دوست داشتن دیگران غافل نشدیم.

٧- هرگاه اولین اندیشه ما برای
رویارویی با دشمن انتقام نبود.

٨- هرگاه دانستیم عزیز خدا نخواهیم شد ،
مگر زمانی که وجودمان آرام بخش دیگران باشد.

٩- هرگاه بالاترین لذت ما شاد کردن دیگران بود.

١٠- هرگاه همه چیز بودیم و
گفتیم، هیچ نیستیم ...



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 22:0 | نویسنده : مونا محمدی
یک عمر باید بگذرد

تا بفهمی بیشتر غصه هایی که خوردی


نه خوردنی بود نه پوشیدنی،فقط دور ریختنی بود...!

و چقدر دیر می فهمیم که

زنــدگـی همین روزهاییست که

منتظـر گذشتنش هستیم ...!

 

همیشه بیاد داشته باشیم و فراموش نکنیم.

"مقصد"، هميشه جايى در "انتهاى مسير" نيست!

"مقصد" لذت بردن از قدمهايیست، که برمى داريم!

 

 



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 21:58 | نویسنده : مونا محمدی
ای تنگ قفسده داریخیب تنگه گلن قوش

 

چوخ حسرتیلن باخما منه منده اسیرم

 

 

سن بیر باغلی قفسین اولدون اسیری

 

منده بیرنازلی گوزل یولداش اسیری



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 21:26 | نویسنده : مونا محمدی
: فکر کن در اواسط اسفند کسی را که دوستش داری،

ناگهان در میان کافه ای دنج پیدا کنی و با او یک فنجان چای بهار نارنج بنوشی...


یا روی صفحه تلفن همراهت چهره مادرت ظاهر شود و صدایش آرامت کند که:

«کجایی مادر؟ غدا خوردی؟»...


زندگی همین است؛ دیدن یک فیلم خوب در سینما و ساعت ها بحث با کسانی که

 

از جنس تو اند...

 

زندگی یعنی سفر...

 

یعنی بستن یک چمدان با ذوق...

 

یعنی کاسه آبی که پشت سرت می ریزند...

 

زندگی یعنی یک جمع دوستانه که بعد از سال ها به هم رسیده اند و انگار هنوز

 

سرشارند از حس نوجوانی گم شده...

 

زندگی یعنی زنگ در را که می زنی پدرت در را باز کند و با آن چهره ی خسته اما

 

مهربان از پشت آن سبیل های پر پشت، سلامت را جواب بگوید...

 

زندگی یعنی برادرت، خواهرت، صدایت کند تا برایت چیزی را تعریف کند که تا به حال

 

به کسی نگفته...

 

 

زندگی یعنی وقتی به خانه بر می گردی یک نفر دیگر خانه باشد تا چای داغ را

 

کنارش سر بکشی و به این فکر کنی که تا سال جدید فقط چند روز باقی مانده....

 

 

صدای پای بهار را می شنوی؟



تاريخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 22:8 | نویسنده : مونا محمدی
ازدواج گورستان عشق است...

عشق...

دارم لمس میکنم این ضرب المثل رو...

چقدر زندگی اطرافیانم بد شده...

اه

 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 1:4 | نویسنده : مونا محمدی
خیییلی یهویی دلم خواست دکور خونه ام رو عوض کنم

عوض هم کردم

البته این عادت خوب یا شاید بد منه که نمیتونم بیستر از دو سه هفته مدل خونه رو تحمل کنم و باید تغییرش بدم

الانم میشه گفت بهتر شد 

تخت و مبل و میز ارایش و خونه ی خرگوشم رو جابه جا کردم

و همینطور کتاب هام ( البته غیر درسی ها )

وایییی 

کلی خوش بحالم شد

کلا انرژی مثبت میگیرم از این کارا که میکنم

به شمام پیشنهاد میکنم یه تغییر ی تو دکور خونه یا اتاق تون بدید.خوش میگذره

بعدشم...کلی هم درس خوندم قبل اینکه به سرم بزنه خونه رو این مدلی کنم

تقریبا دو هفته دیگه برمیگردم تبریز

واسه تعطیلات عید 

ایییییول

نی نی خواهرمم معلوم شد

پسسسسره

هرچند من دخملو ترجیح میدادم....

ولی خوب دست من میست که....

 

راستی

من الان میفهمم چرا مادر بزرگم میگفت نوه ی بزرگترو بیشتر دوس داره

بنده خدا حق داشت( البته من خیلی حرص میخوردم وقتی اینحور میگفت )

من دختر خواهرمو ( ماهک ) رو خییییلی بیشتر دوس دارم

از این نینی که هنوز نیومده تو خونمون

دست خودم نیست دااااا( دا در زبان ترکی یعنی دیگه)

خوب دیگه برم لالا...

شما هم برید بخوابید زود 

دیر وقته

خوب؟؟؟؟؟

 

 



تاريخ : دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 22:5 | نویسنده : مونا محمدی
کم سرمایه ای نیست؛

 


داشتن آدمهایی که حالت رابپرسند!

ولی…

از آن بهتر داشتن آدمهاییست،

 

که وقتی حالت را میپرسند؛

بتوانی بگویی:

 

خوب نیستم…!



تاريخ : دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 22:4 | نویسنده : مونا محمدی
گاهی باید شست!

تمام حس و ذهن و فکررا...

گاهی باید شست!

تمام خاطره ها را...

درست آن قسمتی که باحماقت وبی فکری توام بوده،

درست آن قمستی که اشتباه کردی،

مینشینم پای خاطره هایم...

مرورمیکنمشان

خط به خط...

روزبه روز...

بعد همگی را یکباره ازذهنم بیرون میکنم

بعضی ها ارزش ماندن درخاطره ها را هم ندارند...

 



تاريخ : دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 22:3 | نویسنده : مونا محمدی
سلام

خخخخیلی زیاد حرف دارم

ولی باز حس نوشتنشون نیست 

روز هام روزهای خوبیه 

حس و حالم هم خوبه

یکمی کسالت داشتم که...رفع شد

5شنبه تا شنبه فوق العاده بود

مادرم اومده پیشم 

ولی خوب...

بعد از رفتنش دوباره تنها شدم

 

 

 

حس میکنم هیجن زندگیم کم شده 

یه چیزی گم کردم انگار یه مدتی هست

نمیدونم چی ولی یه چیزی نیست 

 



تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 21:30 | نویسنده : مونا محمدی
جملاتی فوق العاده از نیما یوشیج:

دکتر نيستم..

.اما برايت 10دقيقه راه رفتن،روى جدول کنار خيابان را تجويز ميکنم،

تا بفهمى عاقل بودن چيز خوبيست،

اما ديوانگى قشنگ تر است..

برايت لبخند زدن به کودکان وسط خيابان را تجويز ميکنم،

تا بفهمى هنوز هم،ميشود بى منت محبت کرد..

 

به ﺗﻮ پيشنهاد ميکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى،

يک نفر هميشه منتظر خنده هاى توست...

دکتر نيستم،

اما به ﺗﻮ پيشنهاد ميکنم که شاد باشى!

خورشيد،

هر روز صبح،

بخاطر زنده بودن من و تو طلوع ميکند!

هرگز، منتظر" فرداى خيالى" نباش.

سهمت را از" شادى زندگى"، همين امروز بگير.

فراموش نکن "مقصد"، هميشه جايى در "انتهاى مسير" نيست!

"مقصد" لذت بردن از قدمهايیست، که برمى داريم!

 

 

 

چایت را بنوش!

نگران فردا مباش،

از گندم زار من و تو مشتی کاه میماند برای بادها.....

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 0:6 | نویسنده : مونا محمدی
سلام

راستشو بخواهید در مورد مسایل مختلفی که الان تو ذهنمه کلی حرف واسه زدن

دارم

ولی حوصله ی تایپ کردنشون رو ندارم

 

یکی دوروزی بود بخاطر دوتا اتفاقی که واسه دوتا از اشناهام پیش اومده بود

 

فکرم  درگیر مسیله شک کردن و اعتماد نداشتن زن و شوهر ها بهم بود

 

اینکه همو میذارن تو منگنه

 

اینکه همش همو میپان

 

ولی من مخالف سرسخت این چیزام

 

اگه کسی یخواد کاری کنه میکنه

 

و ما ا این مسخره بازی ها فقط خودون خراب میکنیم

 

زن و شوهر یه جور دیگه ای باید مراقب خودشون و زندگیشون باشن 

 

نه با تعقیب وگریز و چک کردن 

 

قبل از ازدواج باید طرفتو امتحان کنی

 

نه یک بار نه دو بار

 

لازم باشه ده ها بار

 

بعد ازدواحم حالا خیلی بخوام تخفیف بدم یکی دوبار

 

و بعد باید اعتماد کنی

 

هم به خودت هم به اون

 

به خودت اعتماد کنی و تلاش کنی چیزی براش ک نذاری که تو این وضع جامعه

 

دلش و نگاهش جایی نره

 

و به اون اعتماد کنی که بهت پشت پا نمیزنه....و قدرنشناسی نمیکنه

 

و اگه مطمینی میکنه...جرا باهاش ازواج کردی؟

 

و اگه مطمینی میکنه...جرا داری تعقیب گریز راه میندازی؟

 

کلا نمیتونم همچین جیزهایی رو تحل کنم

 

اما ....زیاد دارم دورو برم میبینم

اه....

 

زندگی رو به کام خودتون تلخ کردید که چی؟

 

وقتی میشه خییییییییییییییییییییییییلی قشنگ باهم زندگی گنید؟

 

کاش ما ادم ها ....اعتاد کردن رو هم یاد بگیریم

 

و البته کاش یاد بگیریم هرگز اینجور فکر  نکنیم که میتونیم کسی رو عوض کنیم

 

و به این امید واهیی با کسی ازدواج نکنیم...

 

خوب؟



تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 20:43 | نویسنده : مونا محمدی
عید واقعی از آن، کسی است که پایان سالش را جشن بگیرد، نه آغاز سالی که از آن بی خبر است.



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 23:59 | نویسنده : مونا محمدی
فقط جالب بود برام...



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 23:56 | نویسنده : مونا محمدی
اگرحق باشماست،

 

به خشمگین شدن نیازی نیست..

 

واگرحق باشمانیست،

 

هیچ حقی برای عصبانی بودن ندارید..

 

 

صبوری باخانواده، عشق است..

 

 

صبوری بادیگران، احترام است..

 

صبوری باخود، اعتمادبه نفس است..

 

وصبوری درراه خدا، ایمان است..

 

اندیشیدن به گذشته اندوه..

 

واندیشیدن به آینده هراس می آورد..

 

به حال بیاندیش تالذت رابه ارمغان آورید..

 

درجستجوی قلب زیباباش نه صورت زیبا..

 

زیراهرآنچه زیباست، همیشه خوب نمی ماند..

 

اماآنچه خوب است، همیشه زیباست..

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 14:18 | نویسنده : مونا محمدی
یه وقت هایی 

 

باید به خودت زمان بدی

 

تا عصبانیتت فروکش کنه

 

تا بتونی به اونم حق بدی

 

تا بتونی اروم شی

 

تا بتونی فکر کنی

 

نباید وقتی عصبانی هست تصمیمی گرفت 

 

یا حرفی زد

 

وقتی دلتن از کسی خون میشه

 

وقتی میخواهید سرش داد بزنید و بکوبید تو سینش

 

وقتی میخواید فحشش بدی

 

فقط چند دقیقه به این فکر کنید ه بدون اون میتونید زندگی گنید؟

 

اگه اون نباشه....حسرت لحظه هایی رو که باهم به دعوا کردن گذروندید رو میخورید

یانه...

 

مثل دختری که هرروز به دوستاش تو خوابگاه میگفت از کنترل کردن های مادرش

خسته شده

 

وقتی مادرش زنگ میزن یه خط در میون جواب میداد...

 

ولی...

 

مادرش که فوت کرد

 

حسرت همه ی اون تلفن هایی که جواب نداده بود رو میخورد 

 

و حاظر بود تموم زندگیشو بده فقط یبار دیگه صدای مادرشو بشنوه...

 

وقتی عصبانی هستید بخودتون زمان بدید

 

تا اروم شید...

 

 

خوب؟

 



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 17:47 | نویسنده : مونا محمدی
بالاخره سنندج هم لباس سفیدش رو از بقچه اش دراورد رو به تن کرد

 

همه جا برفی شده

 

برف زیبایی فوق العاده ای به این شهر داده

 

واقعا میشه با تک تک سلول های وجود،از این هوا لذت برد

 

حس خوبی به ادم دست میده وقتی دونه های بزرگ و کوچیک برف رو

 

لمس میکنی 

 

برف...سفید سفید

 

کاش روح و قلب ما ادم ها هم مثل برفی که داره الان میباره....سفید سفید بود

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ | 14:48 | نویسنده : مونا محمدی

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ 

 

ﺑﺸﻨﻮﺩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻧﺎﻣﺰﺩﺵ ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻩ 

 

ﻣﺜﻞ ﯾﮏﺍﻓﺴﺮ ﺗﺤﻘﯿﻖ ﺷﺮﺍﻓﺘﻤﻨﺪﯼ 

 

ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﯼ ﺟﺮﻡ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻩ

 

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪﮐﻪ ﺩﺭﺟﺎﯼ ﺷﻠﻮﻍ 

 

 

ﺑﯿﻦ ﺩﻋﻮﺍﯼ ﭘﺪﺭ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ 

 

ﺧﺴﺘﻪ ﻣﺜﻞ ﺯﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻪﻣﻬﺮ ﻃﻼﻕ 

 

ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪﺵ ﺳﻮﮊﻩ ﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

 


ﺧﺴﺘﻪ ﻣﺜﻞ ﭘﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ ﻣﻌﺘﺎﺩﺵ

 

ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﺩﺭﺩ ﺧﻤﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻩ

 

ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺳﺮﺑﺎﺭ ﻋﺮﻭﺱ

 

 

ﭘﺴﺮﺵ ﭘﯿﺶ ﺯﻧﺶ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻩ

 


ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺯﻧﯽ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻧﻬﻢ

 

ﺩﮐﺘﺮﺵ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺍﺳﺖ 

 

ﻣﺜل ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﮑﻨﺪ

ﺯﻧﺶ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﻥ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺍﺳﺖ


ﺧﺴﺘﻪ ﻣﺜﻞ ﭘﺪﺭﯼ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ

ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﻏﯿﺮ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﻧﺮﻭﺩ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍمﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺯﻧﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ 

ﻋﯿﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻮﻩ ﺍﺵ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﻧﺮﻭﺩ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﺎﺵ ﮐﺴﯽ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪ

ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻐﺾ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﮔﻠﻮ ﺳﺪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ 


ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻗﻄﻊ ﺍﻣﯿﺪ

 

ﺩﺭ ﭘﯽ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯼ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﺸﻬﺪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ | 0:55 | نویسنده : مونا محمدی
میدونی چرا ادم برفی عمرش کوتاه!؟
چون وقتی میسازیمش با عشق میسازیمش
با عشق رو لبهاش خنده میکاریم
با عشق مواظبش هستیم خراب نشه و کنارش عکس میگیریم
بیچاره باور میکنه که دوسش داریم.
اما وقتی کارمون باهاش تموم میشه تو اوج خنده و لذت میبینه یهویی اونی که ساختش یه گلوله برفی میکوبه تو صورتش و میخنده...
ادم برفی نمیدونه ادمها چقد زود خسته میشن...
نمیدونه زود سرد میشن و دنبال جای گرم تری میگردن...
ادم برفی از گرما خورشید اب نمیشه"
از شرم سادگی خودش خیس عرق میشه و اب میشه...



تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 19:13 | نویسنده : مونا محمدی
عشق...

چیز قشنگی هست 

 

اونقدر قشنگ که عنوان یکی از روز های تقویم ما شده

 

حالا 25 بهمن یا 29 بهمن...مهم نیست

 

مهم اینکه ما ادم ها چقدر فراموش کاریم 

 

و چقدر با معشوق مون بد تا میکنیم 

 

که یه روزی واسمون گذاشتن که شاید دست از خودخواهی و غرورمون بکشیم 

 

و با لبخند بگیم :دوستت دارم...

 

کاش قلب هامون هرگز اشتباهی عاشق نشن

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ | 21:47 | نویسنده : مونا محمدی
ﺗﺎﺑﺤﺎﻝ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪﻩ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﻮﯾﺪ . ﺑﺪﺍﻧﯿﺪﭼﺮﺍ
ﺷﯿﺮ ﺭﺍ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺟﻨﮕﻞ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ؟
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﺪﻥ ﻭﺭﺯﯾﺪﻩ ﭼﻮﻥ ﮔﻮﺭﯾﻞ ، ﻧﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺑﺎﺯﻭ ﺧﺮﺱ، ﻧﻪ
ﺳﺮﻋﺖ ﭘﻠﻨﮓ ، ﻧﻪ ﺧﯿﺰ ﺁﻫﻮ ،ﻧﻪ ﺩﺭﻧﺪﮔﯽ ﮔﺮﮒ،ﻧﻪ ﺷﮑﻤﺒﺎﺭﮔﯽ ﮐﻔﺘﺎﺭ ﻭ
ﻧﻪ ﺣﯿﻠﻪ ﮔﺮﯼ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻭ ﻧﻪ ....
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺳﺒﺐ ﺍﯾﻦ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟
ﺷﯿﺮ ﺭﺍ ﺑﺪﻟﯿﻞ ﺧﺼﺎﯾﺺ ﺭﻓﺘﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺳﻄﺎﻥ ﺟﻨﮕﻞ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﺯﯾﺮﺍ
ﺷﯿﺮ ﺗﺎ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺷﮑﺎﺭ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ‏( ﺩﺭﻧﺪﻩ ﺧﻮ ﻧﯿﺴﺖ ‏)
ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻧﯿﺎﺯﺵ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ
ﺑﯿﺸﺘﺮﺍﺯ ﻧﯿﺎﺯﺵ ‏( ﻃﻤﺎﻉ ﻧﯿﺴﺖ ‏) ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻗﻮﯾﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺻﯿﺪ
ﺍﻧﺘﺤﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ‏( ﺿﻌﯿﻒ ﮐﺶ ﻧﯿﺴﺖ ‏) ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻣﺎﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭ ﺩﺍﺭ
ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺤﺎﺏ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ‏( ﺭﺣﻢ ﻭﺷﻔﻐﺖ ﺩﺍﺭﺩ ‏)
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﮑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺗﻐﺬﯾﻪ ﮐﻨﻨﺪ ‏( ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﮕﯽ
ﺩﺍﺭﺩ ‏)ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺩﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻭ ﯾﺎ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﺳﺎﯾﺮ
ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭ ‏( ﺑﻠﻨﺪ ﻧﻈﺮ ﻭ ﺳﻔﺮﻩ ﮔﺬﺍﺭ ﺍﺳﺖ ‏) ﻭ ﺁﺧﺮ ﺑﻮﻗﺖ ﮐﻬﻮﻟﺖ
ﻭ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﺪ . ﺷﯿﺮ ﺑﺎﺷﯿﺪ



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 21:49 | نویسنده : مونا محمدی
 

سر تا پایم را خلاصه کنند

می شوم "مشتی خاک"

که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه

یا "سنگی" در دامان یک کوه

یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس

شاید "خاکی" از گلدان‌

یا حتی "غباری" بر پنجره

 

اما مرا از این میان برگزیدند :

برای" نهایت"

برای" شرافت"

برای" انسانیت"

و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای :

" نفس کشیدن "

" دیدن "

" شنیدن "

" فهمیدن "

و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید

من منتخب گشته ام :

برای" قرب "

برای" رجعت "

برای" سعادت "

من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده:

به" انتخاب "

به" تغییر "

به" شوریدن "

به" محبت "

 

وای بر من اگر قدر ندانم…

 



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 21:48 | نویسنده : مونا محمدی
آسمان را بنگر؛
که هنوز،

 


بعد صدها شب و روز،

مثل آن روز نخست؛

گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد،

یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان،

نه شکست و نه گرفت!

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید،

و در آغاز بهار؛

دشتی از یاس سپید،

زیر پاهامان ریخت!

تا بگوید که هنوز؛

پر امنیت احساس خداست!

ماه من غصه چرا؟؟

تو خدا داری و او هر شب و روز،

آرزویش همه آرامش توست!

 

دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن،

کار آنهایی نیست

که خدا را دارند!

 

غم و اندوه اگر هم روزی،

مثل باران بارید،

یا دل شیشه ای ات،

 

از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا،

چتر شادی وا کن،

و بگو با دل خود؛

که خدا هست و خدا هست هنوز!

او همانیست که در تارترین لحظه شب؛

راه نورانی امید نشانم می داد،

او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد،

همه زندگی ام

غرق شادی باشد!

 

غصه اگر هست بگو تا باشد،

معنی خوشبختی،

بودن اندوه است!

اینهمه غصه و غم

اینهمه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه

میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین،

ولی از یاد مبر

“پشت هر کوه بلند

سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست

خدا هست

دگر غصه چرا...

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 21:43 | نویسنده : مونا محمدی
فریدون بشیری 

 

ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ

ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ

 

ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ

ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ

 

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ

ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ

 

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ

ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ

 

ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ

ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ

 

ﺧﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻋﻘﻞ ﻭ ﻫﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ

ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﻭﺣﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ

 

ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ

ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ

 

ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ

ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ ﻧﻪ ﺭﺑﻮﺩﯾﻢ

 

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟

ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟

 

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟

ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟

 

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟

ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟

 

ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟

ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟

 

ﺧﺮ ﺩﻭﺭ ﺯ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﺎﺭﻭ ﺯﺩﻧﺶ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ

 

ﺧﺮ ﻣﻌﺪﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﮐﻤﺎﻝ ﺍﺳﺖ

ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﺮﯾﺖ ﺯ ﺧﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ

 

ﺗﺰﻭﯾﺮ ﻭ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ

ﻣﻨﺴﻮﺥ ﺷﺪﺳﺖ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ

 

ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ

ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ

 

ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ

ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ

 

ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ

ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ

 

ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ

ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ...!!!

 



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 21:40 | نویسنده : مونا محمدی
ﻫﯿﭻ ﻣﮕﺴﯽ

ﺩﺭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﯼ ﻓﺘﺢ ِ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ

ﻭ ﻫﯿﭻ ﮔﺮﮔﯽ

ﮔﺮﮒ ِ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺍﺵ ﻧﻤﯽ ﮐشد .

ﻭ ﻫﯿﭻ ﻣﯿﺸﯽ

ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻮﺷﯿﺪ .

ﻫﯿﭻ ﮐﻼﻏﯽ ﺑﻪ ﻃﺎﻭﻭﺱ

ﺭﺷﮏ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ .

 

ﻭ ﻗﻨﺎﺭﯼ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ

ﻗﺎﺭﻗﺎﺭﮎ ﻫﻢ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺩﺍﺭﺩ .

ﻣﻮﺵ ﻓﯿﻞ ﺭﺍ

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺵ تحسین ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ .

ﻭ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ

ﮔﻞ ، ﻣﺎﻝ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ.

ﻭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ

ﺑﻪ ﻗﻮﺭﺑﺎﻏﻪ ﻫﻢ

ﺍﺟﺎﺯﻩ ﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻣﯿﺪﻫﺪ.

ﻭ ﻋﻘﺎﺏ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ

ﺑﺪﻭﻥ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﺧﻠﻮﺕ است .

ﻭ ﻻﮎ ﭘﺸﺖ

ﺁﻫﻮ ﺭﺍ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ

ﺑﺎﻍ

ﺑﻬﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩ

ﻭ ﺩﺭﺧﺖ

ﺩﺭ ﭘﺎﺋﯿﺰ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ

 

ﻭ ﺷﻘﺎﯾﻖ

ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ

ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ

ﺭﺍﻩ ﻧﺎﻫﻤﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﭼﺸﻤﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ

ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﭘﯿﻮﺳﺖ

 

ﮐﻮﻩ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﺪ

ﻭ ﻫﯿﭻ ﺳﻨﮕﯽ

ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺳﻔﺮ ﻧﻤﯽ ﺍ ﻓﺘﺪ

ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺪ

ﺗﺎ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ِ ﺩﯾﮕﺮﺵ ﻫﻢ ﺑﺘﺎﺑﺪ .

 

ﻭ ﺧﺎﮎ ﺩﺭ ﺭﻭﯾﺎﻧﺪﻥ

ﺯﺷﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ .

ﻫﯿﭻ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ

ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ

ﻫﻤﻨﻮعانش را به خاک وخون نمی کشد ...

 

 

ای انسان ،اشرف مخلوقات به کجا چنین شتابان...

 



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 21:38 | نویسنده : مونا محمدی
زندگیم به روال عادی برگشت

دو سه روزی خیلی فکرم درگیر بود

ولی خوب

رفع یه سو تفاهم خیییلی بزرگ

همه چی رو حل کرد...



تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 23:42 | نویسنده : مونا محمدی
یه جیزهایی داره اذیتم میکنه

باور هام دارن عوض میشم

اینکه یهو بفهمی تصورات چندین ساله ات از یه چیزی غلط بوده

ازارم میده

میترسم

میترسم باعث شه زندگیم بدجور عوض شه...

 



تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 23:25 | نویسنده : مونا محمدی
ﻻﯾﻖ ﺗﻮ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺟﺰ ﺁﻧﮑﺴﯽ ﮐﻪ :


ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ...


ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺒﯿﻨﺪ ...

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺣﺲ ﮐﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻟﻤﺴﺖ ﮐﻨﺪ ...

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﺩ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﺪ ...

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺭﺍﯾﺪ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﯿﺎﺯﺍﺭﺩ ...

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺨﻨﺪﺍﻧﺪ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﺪ ...

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺪﺍﺭﺩ.

ﺳﺎﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﺒﺎﺭ

ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !

ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﺧﻢ ﺯﺩﻧﺖ

ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻫﺮﮒ ﺣﯿﺎﺗﺖ

ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﯾﺎﻓﺘﯽ !

 

ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ :

 

ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ …

 

“ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ "