دلم امشب بدجوری گرفته

خیییییییییییلی بد

از اون حس های بدی دارم که مدت ها بود سراغم نیومده بود

اه...

 



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 0:50 | نویسنده : مونا محمدی |
 

گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم

 

گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى
دائم اسیر گشتم در بند بیخیالى

 

گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى
گفتا که: می سرایم تکنو ،رپ و سواری!

 

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى

 

گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

 

گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده
گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

 

گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

 

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا: خریده قسطى یک ال سی دی به جایش

 

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره
گفتا: شده پرستار یا منشى اداره

 

گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

 

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غمها
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

 

گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى
گفتا: پژو ، دوو، بنز ،کمری نوک مدادى

 

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى
گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى

 

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا:بجاى هدهد دیش است و ماهواره!



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 0:13 | نویسنده : مونا محمدی |
 

ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ...


ﺧﺪﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎﺳﺖ ، ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺳﻔﺮ ﻧﯿﺴﺖ !


ﺧﺪﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻨﺠﺸﮑﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ ،

 

ﺧﺪﺍ ﺩﺭﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺭﺩﻣﯽ ﮐﺘﺪ ،


ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﭘﺴﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪﻣﺎﺩﺭ ﭘﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ

ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ،


ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ " ﻋﺠﺐ ﺷﺎﻧﺴﯽ ﺁﻭﺭﺩﻡ " ﺍﺳﺖ !!


ﺧﺪﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﻭﺁﻣﺪﻩ ﻧﺰﺩﯾﮏﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ !!


ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪﺍﺯﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺷﮑﻼﺕﺑﺪﺯﺩ !!


ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺎﺭﺳﺎﻋﺖ ﮐﻮﮎ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺗﻮﺳﺖ، ﮐﻪ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ 5 ﺩﻗﯿﻘﻪﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ !!


ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺸﺎﻥ ﺑﺎﻗﯽﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﯾﮏ


ﻋﮑﺲ ﺑﺎ ﺭﻭﺑﺎﻥ ﻣﺸﮑﯽ ، ﺍﺯ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﻭﺑﺎﻥﻣﺸﮑﯽ ، ﭼﻘﺪﺭﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﯼ ؟ !


ﺧﺪﺍ ﺭﺍ 7 ﺑﺎﺭ ﺩﻭﺭ ﺯﺩﯼ ﯾﺎ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻗﺪﻡﺯﺩﯼ ؟


ﺧﺪﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎﺳﺖ ، ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ !


ﺧﺪﺍ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ ، ﻧﻪ ﻓﻘﻂﻋﺮﺑﯽ ﺭﺍ !


ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺴﭙﺎﺭﻡ


ﮐﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﻏﻢ ﻧﺒﯿﻨﻨﺪ



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 0:11 | نویسنده : مونا محمدی |
ده چيز که مانع ١٠ چيز ديگر است:

١. غرور، مانع يادگيري

٢. تعصب، مانع نوآورى

٣. کم رويي، مانع پيشرفت

٤. ترس، مانع ايستادن

٥. تخيل، مانع واقع بيني

٦. بدبيني، مانع شادي

٧. خودشيفتگي، مانع معاشرت

٨. شکايت، مانع تلاش گري

٩. خودبزرگ بيني، مانع محبوبيت

١٠. عادت کردن، مانع تغيير.



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 0:8 | نویسنده : مونا محمدی |
گنجیشک کوچــــــــولــو از پشت شیــــــشه گفت :

من همیشـــــه باهات میمونــــــــم..  

       و گنجیشک تووی اتاق فقـــــط نگاش کـــــــرد!  

       گنجیشک کوچـــــــولو گفت: من واقـــــعا عاشقــــــــتم..      

   امـــا گنجیشک تووی اتاق بـــــاز هـــــم نگاش کــــــرد!    

     امـــــروز دیــدم گنجیشک کوچـــــــــولو پشت شیــــــشه ی اتاقـــــــم یخ زده !  

       اون هیچ وقت نفــــــهمید..      

   گنجیشک تووی اتاقـــــــــم..  

       چــــــــــوبی بـــــــود!        

 حکایت بضی از ماهاست      

   خودمونــــــــــو نابـــــــــود می کنیم..  

       واســـــــــه آدمای چوبی.  

       کسایی که نــه میـــبیننمون..  

       نـه صدامونو میـــــــشنون  

       افسوس!



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 0:6 | نویسنده : مونا محمدی |
ﻧﺒﻮﺩ
ﭘﯿﺪﺍ ﺷـﺪ
ﺁﺷﻨﺎ ﺷـــﺪ
ﺩﻭﺳﺖ ﺷـــﺪ
ﻣﻬﺮ ﺷـــــــــــــﺪ
ﮔﺮﻡ ﺷــــــــــــــــــﺪ
ﻋﺸﻖ ﺷــــــــــــــــــــــــﺪ
ﯾﺎﺭ ﺷـــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪ
ﺗﺎﺭ ﺷـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪ
ﺑﺪ ﺷــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪ
ﺭﺩ ﺷـــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪ
ﺳﺮﺩ ﺷــــــــــــــــــــــــﺪ
ﻏﻢ ﺷــــــــــــــــــــــﺪ
ﺑﻐﺾ ﺷـــــــــــــﺪ
ﺍﺷﮏ ﺷـــــــــﺪ
ﺁﻩ ﺷــــــــــﺪ
ﺩﻭﺭ ﺷـــــﺪ
تمام شد.........



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 10:31 | نویسنده : مونا محمدی |
ﻣﺮﺩﻱ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :

ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺷﺪﻩ


ﻛﻪ ﺑﺎ ﺭﻳﻴﺲ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺯﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺎﻫﻴﮕﻴﺮﻱ ﺑﻪ ﻛﺎﻧﺎﺩﺍ ﺑﺮﻳﻢ

ﻣﺎ ﻳﻚﻫﻔﺘﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺑﻮﺩ

ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺧﻮﺑﻲ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺍﺭﺗﻘﺎﻱ ﺷﻐﻠﻲ ﻛﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮﺵ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﮕﻴﺮﻡ

 

ﻟﻄﻔﺎً ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﻱ ﻛﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻳﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻭ


ﻭﺳﺎﻳﻞ ﻣﺎﻫﻴﮕﻴﺮﻱ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺣﺎﺿﺮ ﻛﻦ ، ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺣﺮﻛﺖ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﻭ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ


ﻫﻢ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍﺳﺘﻲ ﺍﻭﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﺍﺣﺘﻲ ﺍﺑﺮﻳﺸﻤﻲ


ﺁﺑﻲ ﺭﻧﮓ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭ، ﺯﻥ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﻛﻤﻲ ﻏﻴﺮ ﻋﺎﺩﻱ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ


ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﺪ ﻫﻤﺴﺮ ﺧﻮﺑﻲ ﺍﺳﺖ، ﺩﻗﻴﻘﺎً ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ


ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩ . ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻛﻤﻲ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ


ﻣﻴﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﻇﺎﻫﺮﺵ ﺧﻮﺏ ﻭ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻮﺩ ، ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪ ﮔﻔﺖ ﻭ


ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻛﻪ ﺁﻳﺎ ﻣﺎﻫﻲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ؟ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﻣﺎﻫﻲ ﻗﺰﻝ


ﺁﻻ ، ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻫﻲ ﻓﻠﺲ ﺁﺑﻲ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺍﺭﻩ ﻣﺎﻫﻲ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﺍﻣﺎ ﭼﺮﺍ ﺍﻭﻥ ﻟﺒﺎﺱ

 

ﺭﺍﺣﺘﻲ ﺁﺑﻲ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺮﺍﻡ ﻧﺬﺍﺷﺘﻲ؟


ﺯﻥ ﺍﻳﻨﻄﻮﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﻱ ﺭﺍﺣﺘﻲ ﺭﻭ ﺗﻮﻱ ﺟﻌﺒﻪ ﻣﺎﻫﻴﮕﻴﺮﻳﺖ

 

ﮔﺬﺍﺷﺘﻪﺑﻮﺩﻡ ﻋﺰﻳﺰﻡ !!! ‏

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 10:30 | نویسنده : مونا محمدی |

پادشاه راگفتند شخصی در روستا شباهت زیادی به شما دارد...

دستور داد که او را حاضر کنند... او را اوردند...

شاه با تمسخراز اوپرسید: با این شباهت زیاد آیا مادرت درکاخ پدرم کنیزبوده؟

گفت خیر،اما پدرم باغبان کاخ مادرتان بوده !!!!



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 14:44 | نویسنده : مونا محمدی |

.... از بیابان بوی گندم مانده است


عشق روی دست مردم مانده است


آسمان بازیچه ی طوفان ماست


ابر نعش آه سرگردان ماست....


باز هم یک روز طوفان می شود

 

هر چه می خواهد خدا آن می شود


می روم افتان و خیزان تا غدیر


باده ها می نوشم از جوشن کبیر


آب زمزم در دل صحرا خوش است


باده نوشی از کف مولا خوش است


فاش می گویم که مولایم علیست


آفتاب صبح فردایم علیست

 

هر که در عشق علی گم می شود


مثل گل محبوب مردم می شود


تا علی گفتم زبان آتش گرفت


پیش چشمم آسمان آتش گرفت


آسمان رقصید و بارانی شدیم


موج زد دریا و طوفانی شدیم


بغض چندین ساله ی ما باز شد


یا علی گفتیم و عشق آغاز شد


یا علی گفتیم و دریا خنده کرد


عشق ما را باز هم شرمنده کرد



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 13:10 | نویسنده : مونا محمدی |
سلاااام

ذیشب رفته بودم خوابگاه پیش دوستام

خیلی وقت خوابگاه نرفته بودم

اتاقشون خیلی رتب بود و هم اتاقی هاشون هم خیلی ماه بودن

یه لحظه خیلی دلم هوایه خوابگاه رو کرد داشتم تصمیم میگرفتم خونه رو پس بدم از ترم بعد برم خوابگاه

ولی صب که باز بچه ها ی اتاتق های دیگه در هارو کوبیدن پپپپپپپپپپپشیمون شدم

مادرمم وافق نبود

کفت درسات سنگینه....

بگذریم

امروز عید غدیره...

عید رو به همه ی شیعه ها و همه ی کسایی که حضرت علی براشون مفهوم

عدالت و محبت و تقوا رو داره ...

 

همه ی کسایی که باور دارن علی  مرد اول تاریخه

 

تبریک میگم

 

 

یاعلی...

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 12:54 | نویسنده : مونا محمدی |

زاهدی گوید :
جواب چهار نفر ، مرا سخت تکان داد ! ! !

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه ی لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . . .
او گفت : ای شیخ خدا میداند که فردا ، حال ما چه خواهد بود !

...

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت ، به او گفتم : قدم ثابت بردار تا نیفتی . . .
گفت : تو با این همه ادعا ، قدم ثابت کرده ای ؟ !

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت ، به او گفتم : این روشنایی را از کجا آورده ای ؟
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت . . .
و گفت : تو که شیخ شهری ، بگو که این روشنایی کجا رفت ؟ !

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . . .
به او گفتم : اول رویت را بپوشان ، بعد با من حرف بزن . . .
گفت : من که غرق خواهش دنیا هستم ، چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست !
تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری !



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 18:34 | نویسنده : مونا محمدی |
عصبی امممممممممممممم

خییییلی

اه

اه

صب که رسیدم سنندج گفتم یکم بخوابم بعدش برم یونی

خوابیدم 9بیدار شدم

یعنی کلاس اولم پرید

اونم کلاسی که واسه تشکیل شدنش خودم هزار بار رفتم گروه

الان استادمون میگه دختره ی دیونه خودش اصرار می کرد تشکیل شه کلاس با 9 نفر که ثبت نام کردن حالا خودش 3جلسه است نمیاد

رفتم یونی 

موقع برگشتن به خونه یه پک نرم افزار های ریاضی خریدم

یعنی اشغال به تمام معنااااااااااااااااااااا

12ت رو ریختم دور

شارژز گوشیم تبریز جا مونده

هندزفری گوشیمو خرگوشم خورد

اه

اه

 



تاريخ : دوشنبه چهاردهم مهر 1393 | 21:31 | نویسنده : مونا محمدی |
خسرو شکیبایی:
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش، و نمیتونست بگه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!
این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه. دوسشون داریم و دوستمون دارند، ولی اونارو نمیفهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم.



تاريخ : سه شنبه هشتم مهر 1393 | 0:21 | نویسنده : مونا محمدی |
دغدغه فكري دختراي امروزي...
یعنی الان شوهر آینده من دوس پسر کیه!!!!
.
.
خیر نبینه ب حق 5 تن اون شارژایی ک حروم میکنی
حق منو بچه هاته کسافطططططططط^__^



تاريخ : سه شنبه هشتم مهر 1393 | 0:17 | نویسنده : مونا محمدی |
ﺧﺴﺮﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ:

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ، ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ!

ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪی، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩﺍی!

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ!

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ!

ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ  ﺩﺳﺖﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ! ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ...

ﮔﺎﻫﯽ ﯾﮏﻧﻔـﺮ ﺑﺎ ﻧﻔﺲﻫﺎﯾﺶ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﺎ ﮐﻼﻣﺶ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﺑﺎ ﺑﻮﺩﻧﺶ... ﺑﻬﺸﺘﯽ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭ ﺑﻬﺸﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﯽ...



تاريخ : شنبه پنجم مهر 1393 | 21:57 | نویسنده : مونا محمدی |
خیلی فرق است بین آدمی که درس میخواند تا کار کند!!!

با آدمی که کار میکند تا درس بخواند...



تاريخ : شنبه پنجم مهر 1393 | 21:54 | نویسنده : مونا محمدی |
ﭘﺴﺮ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯾﯽ

ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ

ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺖ .

ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ. ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟

ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﮔﻔﺖ 50 ﺳﻨﺖ .

ﭘﺴﺮﮎ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺑﺴﺘﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟

ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ با ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺰﻫﺎ ﭘﺮﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﺪﻩ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ منتظر ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺖ 35: ﺳﻨﺖ

ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ.

ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ.!

ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ.!

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﺭﻓﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ،

ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﺭﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﺧﺎﻟﯽ 15 ﺳﻨﺖ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﺑﺨﺮﺩ.!

ﺁﺭﯼ ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ :

ﺑﻌﻀﯽ

ﺑﺰﺭﮒ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،

ﺑﺮﺧﯽ

ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ،

ﻭ ﺑﻌﻀﯽ

ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ...!!



تاريخ : شنبه پنجم مهر 1393 | 21:54 | نویسنده : مونا محمدی |
 عده ای سرب وگلوله,عده ای ملیاردها.

هردوتا خوردند اما این کجا وآن کجا!

این یکی از سوز ترکش آن یکی هم در سونا

هردو میسوزند اما این کجا وآن کجا!

عده ای بر روی مین و عده ای بر بال قو

هردو خوابیدند اما این کجا وآن کجا! ا

ین یکی بر تخت ماساژ آن یکی بر ویلچرش

هردو آرام اند اما این کجا وآن کجا!

این یکی در عمق دجله,آن يکی آنتاليا

هر دو در آبند اما این کجا وآن کجا!

این یکی با گازخردل, آن يكي با گاز پارس.

هردو میسازند اما این کجا وآن کجا!

عده ای کردند کار و عده ای بستند بار

هردو فعالند اما این کجا و آن کجا!

باکری ها سمت غرب و خاوری ها سمت غرب

هر دو تا رفتند اما این کجا وآن کجا!

این یکی بر پشت تانک و آن یکی بر صدر بانک

هر دو مسئولند اما این کجا و آن کجا!



تاريخ : جمعه چهارم مهر 1393 | 23:53 | نویسنده : مونا محمدی |
حالم را "لک لک" بال شکسته میفهمد ! که میماند و تماشا میکند "کوچ" جفتش را ...



تاريخ : جمعه چهارم مهر 1393 | 23:24 | نویسنده : مونا محمدی |
"باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای ؛ تحویل دهی...

خواه با فرزندی خوب

خواه با باغچه ای سرسبز

خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی

و اینکه بدانی ...

حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است... این یعنی تو موفق شده ای!"

گابریل گارسیا مارکز



تاريخ : جمعه چهارم مهر 1393 | 23:21 | نویسنده : مونا محمدی |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.