دلم برف میخواددددددد

چرا برف نمی باره 

برففففففففف میخام

خدا جونننننن

برف...

[ شنبه بیست و نهم آذر 1393 ] [ 0:18 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

سسسسلام

اخخخخخخخخخخخخخ

خبر خییییییلی غیر منتظره ای شنیدم

خبر خوبببببببب

من برای بار دوم دارم خاله میشم

وایییییییییییییییییییییی

بازم خاله دارم میشششششششششم

احساس میکنم اینبار بچه ی خواهرم پسر خواهد بود

حسسسسسسس خوبیه دوباره خاله شدن

ولی نگران ماهکم

میترسم حسودی کنه...

 

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 21:2 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

از ریاضی نوشتنم میاد

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 10:47 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 10:47 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

از ریاضی نوشتنم میاددددد

بسیاری از عددهای اول به صورت جفتهایی به شکل p و p+2 هستند، مانند 3و5 ،

11و13 ، 29و31 . گمان می‌رود تعداد این گونه جفتها نامتناهی باشد ولی تا کنون هیچ

گام قطعی در راه اثبات این موضوع برداشته نشده است. 

برون در 1919 اثبات کرد که بینهایت عدد p موجود است به طوری که هم p و هم

p+2 حاصل‌ضرب حداکثر 9 عدد اولند. این اثبات توسط سایر ریاضی‌دانان پیشرفت

کرد به طوری که در 1924 ، رادماخر عدد برون را از 9 به 7 کاهش داد. در 1930

بوخشتاب این تعداد را به 6 و در 1938 به 5 رساند. ونگ با مفروض دانستن صورت

تعمیم یافته‌ی فرضیه ریمان در 1962 نشان داد که بی‌نهایت عدد اول p موجود است به

قسمی که p+2 حاصل‌ضرب حداکثر 3 عدد اول است. با این حال بوخشتاب در 1965

و بدون در نظر گرفتن صحت فرضیه ریمان توانست اثبات کند که به ازای عدد c ثابتی

، بی‌نهایت عدد اول p موجود است به قسمی که p+2 حاصل‌ضرب حداکثر c عدد

اول است.چن در مقاله‌ای که در 1973 منتشر گردید اثبات کرد که عدد c=2 برای

اثبات بوخشتاب کفایت می‌کند.

 


سی و پنج جفت ابتدایی اعداد اول دوقلو:

(3, 5), (5, 7), (11, 13), (17, 19), (29, 31), (41, 43), (59, 61), (71, 73), (101,

103), (107, 109), (137, 139), (149, 151), (179, 181), (191, 193), (197,

199), (227, 229), (239, 241), (269, 271), (281, 283), (311, 313), (347,

349), (419, 421), (431, 433), (461, 463), (521, 523), (569, 571), (599,

601), (617, 619), (641, 643), (659, 661), (809, 811), (821, 823), (827,

829), (857, 859), (881, 883)


قضیه

m و m+2 اعداد اول دوقلو هستند اگر و تنها اگر : 

 


[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 10:46 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

ضرب سریع در 11

مرحله 1:عددی را که در یازده ضرب می کنیم را با فاصله از هم می نوسیم 

مرحله 2:اعداد کناری پرانتز را باهم جمع می کنیم و در داخل پرانتز می نوسیم
 
مرحله 3:داخل پرانتز را جمع می کنیم
 
مرحله 4: پرانتز را حذف می کنیم و اعداد را در کنار هم می نوسیم

                  
                 مرحله 4           مرحله 3             مرحله 2             مرحله 1
 
72×11=       7    2            7(7+2)2                7(9)2                 792
 
76×11=       7    6            7(7+6)6                8(3)6                 836



[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 10:40 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

با قرار دادن علائم ریاضی بین این اعداد کاری کن که معادله های درست ساخته بشه.

از همه ی علائم ریاضی میتونی استفاده کنی.

۶= ۱    ۱    ۱

۶= ۲    ۲    ۲

۶= ۳    ۳    ۳

۶= ۴    ۴    ۴

۶= ۵    ۵    ۵

۶= ۶    ۶    ۶

۶= ۷    ۷    ۷

۶= ۸    ۸    ۸

۶= ۹    ۹    ۹

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 10:39 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 10:37 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

اخ اخ

یه ضد حال گنده خورد م

از 50 در میانترم درس معادلات دیفرانسیل با مشتقات جزیی 30 گرفتم

البته استادمون گفت اگه پایان ترم 90 درذصد نمره رو بگیرم برام ارفاق قائل میشه

ولی خوب باز حالم گرفته شد دا....

 

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 10:36 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

امروز حس و حال خیییلی خوبی دارررررم

امروز حس یه دختر یچه رو دارم

از اون شیطوناش

اونقدر دلم میخاد شیطونی کنم و انیش بسوزونمممممممممممم

اخیییییی

راستی

امروز نمره ی دوتا از میانترمام اومده بود

تو هردوتاش بالاترین نمره ی کلاس رو گرفتم

مبانی انالیز ریاضی رو از 80 تومستم 63 بگیرم

بهینه سازی خطی هم 29 از 30

به به

خوشحال اوشده.........

[ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ] [ 23:22 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

روزی حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه‌ای افتاد که

 

دانه گندمی را با خود به طرف

 

دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب

 

رسید.

 

 

در همان لحظه قورباغه‌ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه

 

به داخل دهان او وارد شد،

 

قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده

 

فکر می کرد، ناگاه دید آن

 

قورباغه سرش را از آب بیرون آورد دهانش را گشود. آن مورچه آز دهان او بیرون آمد،

 

ولی دانه‌ی گندم را همراه

 

خود نداشت.

 

 

 

سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و داستان او را پرسید مورچه گفت: ای پیامبر خدا در

 

قعر این دریا سنگی تو خالی

 

 

وجود دارد کرمی در درون آن زندگی می کند خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند

 

ار آنجا خارج شود و من روزی

 

 

 

او را حمل می کنم خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن

 

کرم حمل کرده و ببرد.

 

 

 

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد، دهانش را به درگاه

 

آن سوراخ می‌گذارد من از

 

دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم.

 

دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم  و به دهان همان قورباغه که در

 

انتظار من است وارد می

شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد. دهانش را باز می

 

کند و من از دهان او خارج

میشوم.

 

سلیمان به مورچه گفت: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می‌بری آیا سخنی از او

 

شنیده ای؟

 

مورچه گفت آری او می گوید :ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر

 

این دریا فراموش نمی کنی

 

رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.

 

[ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ] [ 0:8 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

میگـــن واسه آرامــش خـــودتم که شـــده ببـــخش و فــراموش کن...

ولـــی وقتـــي از کســایی که توقـــع نــــداری،،، میــــرنجـــــــــــــــــــی..

هــر چقـــدر هـــم که بخوای ببخـــشی و فـــراموش کنـــی نمیـــــــــــــــــــــشه...!

انگـــار داری خــــودتو گــــول میــــزنی...

وقتـــــی از یـــــه نفر میـــــــرنجی...

حتـــي اگه بگــــی بخـــــشیدمـــش یه چــــیزی ته دلــــت می مـــونه،،،

کیـــــــنه نیـــست!!!

یه جـــای زخـــــــــــــــــــــــــــــــم...

یه چیــــــزی که نمیـــــــذاره اوضـــــــاع مثل قبــــل بشــــه...

هـــــر چقدر هم که تلاش کنــــی خودتو بزنی به اون راه و بگی نــــــــــــــــــــه ...

بی فایــــــــــــــــــــــــــــده ست....!

یه چیزی این وســـــط از بیــــن رفتـــــه...

و جای خــــالیــــش تا همیـــــشه درد میکــــنه...

یــــه چیـــــــزی به اسم،

""حــُـــــ ـــــــ ــــرمـــــ ــــــــ ــــــت""

 

[ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 ] [ 23:56 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

«فرزندان شما به حقيقت فرزندان شما نيستند آنها دختران و پسران زندگيند در

سودای خويش. آنها از كوچۀ وجود

شما مي گذرند اما از شما نيستند. عشق خود را بر آنها نثار كنيد. اما انديشه هايتان

را برای خود نگه داريد زيرا آنها

را انديشه های ديگر است. جسم آنها را در خانۀ خود مسكن دهيد اما روح آنها را

 

 

آزاد گذاريد زيرا روح آنها در خانۀ

 

 

فردا زيست خواهد كرد. ممكن است تلاش كنيد كه شبيه آنها باشيد اما مكوشيد

 

آنها را شبيه خود بار بياوريد زيرا

 

 

زمان به عقب باز نخواهد گشت و با ديروز درنگ نخواهد كرد. شما كمانی هستيد كه

از چلّۀ آن، فرزندانتان

همچون تيرهای جاندار به آينده پرتاب می شوند.»

 

جبران خلیل جبران

 

[ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 ] [ 23:54 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

نتونستم ساده از کنار این مطلب عبور کنم....

 

روزی برای برخی ادم ها....

 

فقط یک خاطره خواهید بود

 

و شاید ان یک روز همین فردا باشد....

 

چقدر مرگ نزدیک ادمه...

 

[ شنبه بیست و دوم آذر 1393 ] [ 21:53 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

 از پیامت ممنونم خانم یا اقای ماندگاری 

خیلی جالب بود حرفتون...

مرسی

[ شنبه بیست و دوم آذر 1393 ] [ 21:25 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

 مادرم و ماهک چند دقیقه قبل راهی ترمینال شدن تا برن تبریز

 

باز من موندم و تنهایی ها

 

دلتنگ مادرم هستم...

 

جلوشون اصلا گریه نکردم

 

ولی بعد رفتنشون...

 

یادش بخیر

 

جمعه صب ساعت 3نیم 

 

وقتی مادرم زنگ زد  و گفت مونا در رو باز کن

 

وقتی در رو باز کزدم ماهک و بعد مادرم رو دیدم

 

چه لحظه ی قسنگی بود

 

کاش همونجا متوقف میشد زمان

 

این دوروز فقط گشتیم و گفتیم و خندیدیم

 

مادرم برای من فقط مادر نبس

 

بهترین دوست منه

 

کسی که جزیی ترین و خصوصی ترین مسائل زندگیم رو بدون هیج ترسی میتونم

بهش بگم

 

نمیتونم بدون اون زندگی رو حتی تصور کنم

 

خدایا...

 

مادرم رو هرگز و هرگز و هرگز 

 

از من نگیر

 

امین...

 

 

 

 

 

اخ اخ 

 

از فردا دوباره درس خوندن ها شروع شد

 

این بار برای پایان ترم ها

 

چاره ای نیست 

 

باید شروع کرد

 

...

 

[ شنبه بیست و دوم آذر 1393 ] [ 20:45 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

دعاهای کودکانه


دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که

در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه

می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

 

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!

(نسیم حبیبی / ۷ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار

آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت

کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

 

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری

است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

 

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی /

11 ساله)

 

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

 

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی!

(پیمان زارعی / 10 ساله)

 

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

 

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

 

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما

بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند

بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم… (مهسا فرجی / 11 ساله)

 

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

 

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و

برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی

آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

 

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

 

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11

ساله)

 

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد.

مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن… (رضا رضائی طومار آغاج / 13

ساله)

 

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در

خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

 

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم

مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

 

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی /

11 ساله)

 

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود!

(شقایق شوقی / 9 ساله)

 

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم

بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

 

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه

رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

 

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم.

پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز

شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

 

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

 

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

 

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم!

(سالار یوسفی / 11 ساله)

 

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

 

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خوانند اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا

می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

 

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه

صفری / 11 ساله)

 

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر

کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

 

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

 

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز

جهانگیری / 10 ساله)

 

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع

می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ساله)

 

 

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 23:53 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتند تا ببینند چند ساعت دوام میارند،

حداکثر زمانی رو که تونستند دوام بیارند ۱۷ دقیقه بود.

سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر ۱۷ دقیقه می تونند زنده بمونند به همون استخر انداختند،

اما این بار قبل از ۱۷ دقیقه نجاتشون دادند.

بعد از اینکه زمانی رو نفس تازه کردند دوباره اونها رو به استخر انداختند.

حدس بزنید چقدر دوام آوردند؟

۲۶ ساعت !!!!!!!!!!!!

پس از بررسی به این نتیجه رسیدند که علت زنده بودن موش ها این بوده که اونها امیدوار بودند تا دستی باز هم

اونها رو نجات بده و تونستند این همه دوام بیارن.

----------------

 

گاهى با ۱ قطره،ليوانى لبريز ميشه.

----------------

گاهى با ۱ كلام، قلبى آروم ميشه.

----------------

گاهى با ۱ بى مهرى، دلى ميشكنه.

----------------

گاهی با 1 لبخند دلی خوش میشه.

----------------

پس مراقب اين "گاهی" ها باشيم درحالى كه ناچيزند، همه چيزند.....

 

زندگیتون پر امید!

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 19:53 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

یه سوالی دارم

 

تا حالا یه عشق ممنوعه رو تجربه کردین؟

 

یعنی دوس داشتن کسی که نمیبایستی دوستش داشته باشین

 

حالا به هر دلیلی

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 19:52 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

حس و حال خیلی خوبی دارم

مادرم و ماهک حرکت کردن

و هرثانیه دارن به من نزدیکتر میشن

چه خوب....

 

[ پنجشنبه بیستم آذر 1393 ] [ 19:51 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

امروز...

روز خاصی نبود

 

دوتا از کلاس هامو پیچوندم و نرفتم

 

اومد خوابیدم 

 

بیدار که شدم شروع کرد به تمیز کردن و جمع و جور کردن خونه

 

و شستن کلی لباس

 

و بعد شام

 

و حالا هم که...

 

مادرم و ماهک فردا شب میان البته احتمالا ممکنه هوا برفی شه نیان

 

امیدوارم هوا روی خوشش رو بهمون نشون بده جند روزی تا بیان مامان اینا...

 

یکی دوروزی هست کلا خوش اخلاق نیستم

 

نمیدونم...

 

واقعا اتفاق خاصی نیفتاده...

 

تبدیل شدم به دختر های 13 14 ساله ...

 

اونایی که بخاطر دوران بلوغشون هرروز یه سازی می زنن

 

و هر ساعت یه مدلی هستن

 

چقدر بدم میاد از این بعد شخصیتم...

 

یه وقتایی لازم میشه اینه رو بدارم جلوم و با خودم دوا کنم....

 

ای بابا...

 

[ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ] [ 23:2 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

دختر کوچولو به مهمان گفت :

" میخوای عروسکامو بیارم ببینی ؟! "

مهمان با مهربانی جواب داد:

بله ... حتما ....

دخترک دوید و همه ی عروسک ها را آورد ....

 

بعضی از اونا واقعا با نمک بودن ...

ولی در بین اونا یک عروسک خیلی قشنگ دیگه هم بود

 

مهمان از دخترک پرسید:

کدومشونو بیشتر از همه دوست داری ... ؟!

 

و پیش خودش فکر کرد حتما اونی که از همه قشنگ تره ...!!!!

 

اما خیلی تعجب کرد

وقتی دید دخترک به عروسک تکه پاره ای ک یک دست هم نداشت اشاره کرد و

 

گفت :

 

" اینو "

 

مهمان با کنجکاوی پرسید:

اینکه زیاد خوشکل نیست ؟!!

 

دخترک جواب داد:

 

" آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه

....

 

اونوقت دلش می شکنه !! "

 

مهربونی یعنی این …

 

زندگی فردا نيست،

زندگی امروز است، زندگی قصه عشق است و اميد،

صحنه ی غمها نيست.

به چه می انديشی؟ نگرانی بیجاست،

عشق اينجا و تو اینجا و خدا هم اينجاست،

پای در راه گذار،

راهها منتظرند،

تا تو هر جا كه بخواهی برسی،

پس رها باش و رها،

تا نماند قفسی.

[ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ] [ 22:58 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ .......

 

ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯿﻢ .....

 

ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ ......

 

 

ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ ......

یﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ .......

 

ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ .......

 

ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ......

 

ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ .......

 

ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ .......

 

ﻭ ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ........

 

ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ ........

 

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻂ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺳﺖ .......

 

ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ........

 

 

ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺣﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ......

 

ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ......

 

ﻣﺎ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ .......

 

 

ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ .........

 

ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ !!!

[ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ] [ 9:5 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

 

ﯼ ﻧﻔﺮ ﺏ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ

ﮔﻔﺖ: 400 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺍحتیاج ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺍﺭﯼ بدي ,ﺩﻭﺳﺘﺶﮔﻔﺖ: ﺷﺐ ﺑﯿﺎ کافی شاپ ﺑﮕﯿﺮ ،ﺷﺐ ﺷﺩ

ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﺩﯾﺪ ﮔﻮﺷﯿﺶ ﺩﺭﺩﺳﺘرﺲﻧﯿﺴﺖ❗

ﺭﻓﺖ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎپ ﺩﯾﺪ ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ

ﮔﻔﺖ ﺍﮔﻪ ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺑﮕﻮ ﻧﺪﺍﺭﻡ

ﭼﺮﺍ ﮔﻮﺷﯿﺘﻮ خاموش کردی

ﮔﻔﺖ خاموش نکردم ، ﻓﺭوﺧﺘﻤﺶ

ﯾﻨﻢ ﭘﻮﻟﺶ، ﺑگیر

[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 22:0 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

من عاشق این جمله هستم

 

(این جمله منسوب به امام صادق (ع) هست)

 

اگر انسانی شخص دیگری را بخاطر ارتکاب گناهی سرزنش کند...نمیرد مگر آنکه

 

خود مرتکب آن گناه شود...

[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 21:11 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

امروز از کارگردانمون تو تئاتر یه جمله ی خیلی نابی یاد گرفتم

:

به چیزهایی که دوست داری خیانت نکن...

 

روز خوبی بود

 

هرچند خیلی کسلم 

 

ولی خوب بود

 

تا 20 مین قبل پیش صابخونه بودم 

 

کلی حرف زدیم و بازی کردیم 

 

حسین اقا با اینکه سن بالایی داره (حدود 80) و خانومش ولی خوب خیلی سر حال

 

هستند

 

و بسیار مهرببببببببببببببببببببون

 

مامانم و ماهک (دختر خواهرم )جمعه صب میرسن پیشم تا شنیه شب

 

بی صبرانه منتظرم....

[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 20:47 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﯼ:

ﯾﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﻧﻮﻥ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯿﻪ..


ﻭﻗﺘﯽ ﺗﺸﻨﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﻄﺮﻩ ﺁﺏ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯿﻪ..

ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ ﯾﻪ ﭼﺮﺕ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯿﻪ..

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﻪ ﻣﺸﺘﯽ ﺍﺯ ﻟﺤﻈﺎﺗﻪ

ﻪ ﻣﺸﺖ ﺍﺯ ﻧﻘﻄﻪهای ﺭﯾﺰ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻥ

ﯾﻪ ﺧﻂ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﻥ

ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ

 

#واقعيت #دوستانه #حقیقت

[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 20:40 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

ﻭﺍﺭﺩ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﺍﻡ ﺭﺍﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﻫﻨﺪ .

ﻓﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪ ﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﮐﺮﻡ

ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻦ؟

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﻮﺿﻮﻋﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ

ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺁﻣﯿﺰ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ؟ ﺑﻠﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ .

ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺗﯿﺮ ﺁﻫﻦ ﻭ ﺁﺟﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﯾﺎ

ﺧﺎﺭﺟﯽ؟ ﺍﻣﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﮔﺮﻭﻧﻪ ﻫﺎ

ﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺩﻭﺧﺖ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ

ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺯﺑﺮ ﺷﺪﻩ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺧﺘﺮﻣﻮ ﻧﺎﺯ ﮐﻨﻢ . ﺍﮔﻪ

ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﺑﻬﺘﺮﻩ، ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺑﺪﻩ

 


متصدی داروخانه لبخند روی لباش یخ زد ..

ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺨﻨﺪﻳﻢ ﺍﻣﺎ

. ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺨﻨﺪﯾﻢ

 

[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 20:38 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

ﺩﻋﻮﺍﮐﻦ …

 

ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﮐﺎﻏﺬﺕ

 

ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ؛ ﯾﮏ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﯾﮏ ﻣﺪﺍﺩ

 

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮﯾﯽ ؛ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬﺑﻨﻮﯾﺲ ... ﺧﻮﺍستی ﻫﻢ ﺩﺍﺩ ﺑﮑﺸﯽ ﺗﻨﻬﺎ

 

ﺳﺎﯾﺰ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺭﺍ

 

 

ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻦ ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ …

 

ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻪ ﺷﺪﯼ،ﺑﺮﮔﺮﺩ ﻭ ﮐﺎﻏ‌ﺬﺕ ﺭﺍﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ .

 

ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻦ

 

ﺣﺎﻻﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺸﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ ﻋﺰﯾﺰﺕ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﯽ

 

ﺩﻟﯽ ﻫﻢ ﻧﺸﮑﺎﻧﺪﻩ ﺍﯼ ، ﻭﺟﺪﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﺯﺭﺩﻩ ﺍﯼ . ﺧﺮﺟﺶ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺪﺍﺩ ﻭ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ ﺑﻮﺩ , ﻧﻪ

 

ﺑﻐﺾ ﻭ

 

ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ..........

 

" ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻩ ﺧﺸﻢ ﭘﺨﺘﻪ ﺗﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ "

 

[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 20:36 ] [ مونا محمدی ]
[ ]

یووووهوووووووو

هووووووورا

روزمون مبارک

هورررررررررررررررررررا

روز دانشجو مبارررررررررررک

 

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 8:2 ] [ مونا محمدی ]
[ ]