تاريخ : دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 22:18 | نویسنده : مونا محمدی
دکور خونمو عوض کردم...خوشحال شدممممم



تاريخ : دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 12:49 | نویسنده : مونا محمدی
دوسه روزی هست خیییلی شیک و مجلسی کسل و بی جوصله ام

بگو بخندم بجاشه

خربد کردن هام 

دانشگاه رفتنم

ولی همین که میرسم خونه

فقط میخام یکم خرگوشمو بغل کنم و باهاش بازی کنم بعد بخوابم

و دقیقا همین کارم میکنم

خرگوشمم فهمبده انگار

قبلا که میخواستم بخوابم اونقد خرگوشم ورجه وورجه میکرد یا موهامو میجوید یا هی میپرید رو تخت نمیداشت بخوابم

ولب الان اونم میاد عین پمیر پیتزا خودشو کش میده ولو میکنه رو فرش کنار تخت

یا اینکه میپره رو تخت دقیقا کنار خودم میخوابه

تازه خروپف هم میکنه

...

حس خوبی نیست این کسل بودن ها

خدا کنه زود برطرف شه



تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 22:32 | نویسنده : مونا محمدی
برید ادامه مطلب...



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 22:28 | نویسنده : مونا محمدی
برید ادامه مطلب...



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 22:23 | نویسنده : مونا محمدی
 یاد بگیریم...

از محبت دیشب پدر نگوییم درحضور کسی که  پدرش در آغوش خاک  آرمیده است...

 یاد بگیریم...

گر به وصال  عشقمان رسیدیم،  میان انبوه جمعیت  کمی دستانش را  آهسته تر بفشاریم، شاید امروز صبح  کسی در فراق  عشقش  چشم گشوده باشد..

 

 یاد بگیریم...

اگر روزی از خنده ی  فرزندمان به وجد  آمدیم، شکرش را  در   به جا آوریم  نه وصف خنده اش را درجمع... شاید کسی در  حسرتش روز میگذراند...

 

 یاد بگیریم...

آهسته تر بخندیم،  شاید کسی  غمی پنهان دارد  که فقط خدا میداند...

 

 یاد بگیریم...

''' ترحم ناشیانه،  به درد های  غریبه ای نکنیم  ،شاید همان حوالی  کسی از آن درد  دلشکسته است... 



تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 22:21 | نویسنده : مونا محمدی
گاهی خدا  

    به انسان میگوید ::  من خانه هستم .. ، در بزن .

 با هم چای میخوریم و گپ میزنیم   تو سبُک میشوی ..و

.. و من نظرم را در مورد تو عوض میکنم و کاری میکنم تا دلت گرم شود.  

لازم نیست سر سجادۀ نماز باشی  

می توانی همانطورکه خوابی حرف بزنی



تاريخ : جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 0:0 | نویسنده : مونا محمدی
همه فکر میکنند بر دیوار خانه ام عکس پدرم را آویخته ام اما...نمیدانند که دیوار خانه ام را به عکس پدرم تکیه داده ام...

دوستت دارم بابا

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 21:34 | نویسنده : مونا محمدی
 

چقدر اشتباه مي کنند اون هايي که مي گن:

 

مرد بايد قد بلند باشه…

مرد بايد چشم ابرو مشکي باشه…

مرد بايد ته ريش داشته باشه…

من که مي گم:

مرد بايد با وجود همه ي غرورش،مهربون باشه

باوجودهمه ي لجبازيش،وفادار باشه

باوجود همه ي خستگي هاش،صبور باشه

باوجود همه ي سختي هاش،عاشق باشه

مرد بايد محکم باشه

بايد تکيه گاه همسرش باشه…

مرد بايد،”مــــــــــــــــــــــــــــــــرد” باشه…

همين….

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 21:29 | نویسنده : مونا محمدی
سلام

جالب بود...

امروز با شکت کردن ت به بجثی

اول متهم سدم به طرفدری از مرد ها...

یکم بعد محکوم سدم به طرفداری از زن ها...

ای بابا...

نمیدونم چرا هیچکس متوجه نیست...واسه من اونچه که مهمه انسان بودنه

اخه چرا وقتی حرف قول وقرار میشه میگن مردو قولش؟

چرا وفاداری زن نادبده گرفنه میشه

چرا وقتی حرف از احساس میشه احساس مرد ها رو ناگیره میگریم و زن ها میشن بت احساس

چرا واسه خصوصیات انسانی تفکیک جنسیتی قائلیم؟

وای خدایا...

چرا اینجوری هستیم ما

زن به مرد نیاز داره

و مرد به زن

همه ی مردهایی که زن رو میکوبن ارامششون تو آغوش مادرشون هست

و تو یه نگاه همسرشون و ته یه لبخند دخترشون

و زن هایی که مرد رو میکوبن آرامششون تو تکیه کردن به پدرشون هست

تو یه دوسست دارم گفتن همسرشون 

و تو یه مادر گفتن پسرشون...

ولی وقتی تو جمع هستیم...

مرد فلانه

زن بهمانه...

جرا ما اینجوری هستیم اخه؟

عجب ها...

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 21:27 | نویسنده : مونا محمدی
سلام

جالب بود...

امروز با شکت کردن ت به بجثی

اول متهم سدم به طرفدری از مرد ها...

یکم بعد محکوم سدم به طرفداری از زن ها...

ای بابا...

نمیدونم چرا هیچکس متوجه نیست...واسه من اونچه که مهمه انسان بودنه

اخه چرا وقتی حرف قول وقرار میشه میگن مردو قولش؟

چرا وفاداری زن نادبده گرفنه میشه

چرا وقتی حرف از احساس میشه احساس مرد ها رو ناگیره میگریم و زن ها میشن بت احساس

چرا واسه خصوصیات انسانی تفکیک جنسیتی قائلیم؟

وای خدایا...

چرا اینجوری هستیم ما

زن به مرد نیاز داره

و مرد به زن

همه ی مردهایی که زن رو میکوبن ارامششون تو آغوش مادرشون هست

و تو یه نگاه همسرشون و ته یه لبخند دخترشون

و زن هایی که مرد رو میکوبن آرامششون تو تکیه کردن به پدرشون هست

تو یه دوسست دارم گفتن همسرشون 

و تو یه مادر گفتن پسرشون...

ولی وقتی تو جمع هستیم...

مرد فلانه

زن بهمانه...

جرا ما اینجوری هستیم اخه؟

عجب ها...

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | 23:38 | نویسنده : مونا محمدی
یه چند وقتی هست که خیللللی حساسیت هامو م کردم

نازک نارنجی بودنم رو 

حتی یه وقتایی دوا میکنم

دیگه مثل قبل حرص نمیخورم از کار بد ادم ها

بهشون تدکر میدم اگه مربوط ه من باشه

وقتی کسی پررویی کرد نمیریزم تو خودم جواب اش رو 

جوابشو میدم

جالب شدم ها...

تنها زندگی کردن داره بعضی اخلاقامو عوض میکنم

مثلا چونه زدن

مثل قبل دو دستی پولی رو که نوشته رو اجناس تقدیم فروشنده نمیکنم

چونه میزنم

وقتی راننده تاکسی پول اضافه میخواد 

میگم نه...

نمیدونم....

خوب شدم یا نه

ولی عوض شدن هم عالمی داره ها

ولی بازم جای شکرش باقیه بی ادب نشدم....

والا...

چون هنوزم بی ادبی ها حرصم میده زیاااااااااااااااااااااااااااااد

راستی

امروز صحنه ی جالبی دیدم...

یه عشق ورزیدن خاص

مردی رو دیدم که دست زنش رو گرفته بود

زشن چند قدمی از خودش عقبتر بود

مرد داشت یه حورایی اونو می کشید

تو نگاه و حرکت مرد یه جیز خاصی بود....

مثل چیزی که مدت ها د  انتظار ش باشی

منظورم این نیست که در انتظار زنش بوده باشه یا بعد از مذت ها باهم ازدواج کرده باشن نه

مثل چیزی میموند که از بچگی تو خیالت اونو داشته باشی

ارزو کنی یه روزی محقق شه

و امروز ان روز بشه

 مثل پسر بچه ای میموند که میخواست سرپرست خانواده بودنش رو مرد بودنش رو اثبات کنه...

 

میتونم بگم خیلی خوشبخت بود

چون رسیده بود به چیزی که میخواست

اینگه ادم بتونه خودش رو اثبات کنه

باید حس فوق العاده ای باشه...

نمیدونم

شایدم من اشتباه میکنم...

شاید...



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | 23:27 | نویسنده : مونا محمدی
هر قدر سنم بیشتر میشود کمتر به قضاوت مردم در مورد خودم اهمیت میدهم.

 

از این رو هر چقدر مسن تر میشوم بیشتر از زندگی لذت میبرم ...

حذف کردن آدمها از زندگیم به این معنی نیست که ،

از آنها متنفرم!!

معنای ساده اش این است که برای خودم احترام قائلم ...

هر کسی قرار نیست به هر قیمتی تا ابد با من بماند ...

لطف بسیار بزرگی در حق خودمان خواهیم کرد اگر کسانی که روحمان را،

مسموم میکنند را رها کرده و به آرامش پناه ببریم ...

زندگی به من آموخت که هر اشتباهی تاوانی دارد ،

وهر پاداشی بهایی ...

پنیر مجانی فقط در تله موش یافت میشود ...

 

 


ومن به همین سادگی تصمیم گرفتم دوباره شاد باشم .....



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | 23:27 | نویسنده : مونا محمدی
هر قدر سنم بیشتر میشود کمتر به قضاوت مردم در مورد خودم اهمیت میدهم.

 

از این رو هر چقدر مسن تر میشوم بیشتر از زندگی لذت میبرم ...

حذف کردن آدمها از زندگیم به این معنی نیست که ،

از آنها متنفرم!!

معنای ساده اش این است که برای خودم احترام قائلم ...

هر کسی قرار نیست به هر قیمتی تا ابد با من بماند ...

لطف بسیار بزرگی در حق خودمان خواهیم کرد اگر کسانی که روحمان را،

مسموم میکنند را رها کرده و به آرامش پناه ببریم ...

زندگی به من آموخت که هر اشتباهی تاوانی دارد ،

وهر پاداشی بهایی ...

پنیر مجانی فقط در تله موش یافت میشود ...

 

 


ومن به همین سادگی تصمیم گرفتم دوباره شاد باشم .....



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | 23:24 | نویسنده : مونا محمدی
گاهی هم اینجوری فکر کنید بد نیست

اﻭ " ﻣــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ

 


ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ...

ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...

ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود...

ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ...

و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ...

به او سخت نگیر..!

او را خراب نکن..!

ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!

ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه گیری نکن..!

ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ...

ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ...

آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!

ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند،

ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!

ﻣﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک

شود..!

ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست...

یک ﻭقت هایی،

یک ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ،

ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ:

"میم" مثل " مرد "

(((((تقدیم به تمام مردان محترم ايران ))

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | 23:22 | نویسنده : مونا محمدی
چرا شیر را سلطان جنگل می گویند؟

 

تابحال برایتان پیش آمده کنجکاو شوید. بدانیدچرا شیر را سلطان جنگل میگویند؟

 

در حالی که نه بدن ورزیده چون گوریل ، نه قدرت بازو خرس، نه سرعت پلنگ ، نه

خیز آهو ،نه درندگی گرگ،نه شکمبارگی کفتار و نه حیله گری روباه و نه…. داشته

باشد چه چیز سبب این عنوان برای شیر شده است؟

 

شیر را بدلیل خصایص رفتاری که دارد سطان جنگل میگویند.

 

زیرا شیر تا گرسنه نباشد شکار نمیکند (درنده خو نیست)

 

در وقت گرسنگی شکاری به اندازه نیازش را انتخاب میکند و نه بیشتراز نیازش(طماع

نیست)

 

در بین حیوانات قویترین را برای صید انتحاب میکند(ضعیف کش نیست)

 

از میان حیوانات ماده های بار دار را انتحاب نمیکند(رحم وشفغت دارد)

 

بعد از شکار اول اجازه میدهد خانواده تغذیه کنند(از خود گذشتگی دارد)

 

هیچگاه مانده غذا خودرا دفن و یا دور از دسترس سایر حیوانات نمیگذار( بلند نظر و

سفره گذار است)

 

و آخر بوقت کهولت و مریضی از گله جدا میشود تا مزاحم آنها نباشد.

 

*شیر باشید*

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | 20:50 | نویسنده : مونا محمدی
سللااااام

خوبین؟

چه خبرها؟

 

خییییلی یهویی دلم تنگ شد واسه اینجا

خیلی وقت بود نیومده بودم ها...

 

روزهای خیییلی قشنگی رو سپری کردم ایام عید و خدارو شگرررررر هنوزم ادامه داره...

شما چطور؟



تاريخ : جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 13:19 | نویسنده : مونا محمدی
کاش منم تبریز بودم 

پیش مادرم

یا کاش اون پیش من بود...



تاريخ : جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 13:18 | نویسنده : مونا محمدی
ذلم خیلی برای مادرم تنگ شده

روزت مبارک مادر...

 



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 0:32 | نویسنده : مونا محمدی
☔مادر دختری، چوپان بود.

روزها دختر کوچولویش را به پشتش می بست

و به دنبال گوسفندها به دشت وکوه میرفت.

یک روز گرگ به گوسفندان حمله میکند و یکی از بره ها را با خود میبرد!


چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند

و روی سنگی میگذارد و با چوبدستی دنبال گرگ میدود.

از کوه بالا میرود تا در کوه گم میشود.

دیگر مادر چوپان را کسی نمیبیند.

دختر کوچک را چوپان های دیگری پیدا میکنند،

دخترک بزرگ میشود،

در کوه و دشت به دنبال مادر میگردد،

تا اثری از او پپیدا کند.


گلهای ریز و زردی را میبیند که از جای پاهای مادر روییده،

آنها را می چیند و بو میکند.


گلها بوی مادرش را میدهند،

دلش را به بوی مادر خوش میکند...
آنها را میچیند و خشک میکند و به بازار میبرد و به عطارها میفروشد.


عطارها آنها را به بیماران میدهند، بیماران میخورند و خوب میشوند.


روزی عطاری از اومی پرسد:


"دختر جان اسم این گل ها چیست؟"


دختر بدون اینکه فکر کند میگوید:


"گل بو مادران"

 

(هوشنگ مرادی کرمانی)



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 0:26 | نویسنده : مونا محمدی
تصور کن یک روز صبح که از خواب بیدار میشی


ببینی به جز خودت هیچ کس توی دنیا نیست و تو صاحب تمام ثروت زمین هستی

اون روز چه لباسی می پوشی؟

چه طلایی به خودت آویزون می کنی؟

با چه ماشینی گردش می کنی؟

کدوم خونه رو برای زندگی انتخاب می کنی؟

شاید یک نصفه روز از هیجان این همه ثروت به وجد بیای اما کم کم می فهمی

حقیقت چیه.

 

وقتی هیچ کس نیست که احساستو باهاش تقسیم کنی، لباس جدیدتو ببینه.

 

برای ماشینت ذوق کنه، باهات بیاد گردش، کنارت غذا بخوره، همه این داشته هات

 

برات پوچه .

 

دیگه رانندگی با وانت یا پورشه برات فرقی نداره...

 

خونه دو هزار متری با 45 متری برات یکی میشه.

 

طلای 24 عیار توی گردنت خوشحالت نمی کنه..

 

همه اسباب شادی هست اما هیچ کدومشون شادت نمی کنه چون کسی نیست

که شادیتو باهاش تقسیمکنی.

 

اون وقته که می بینی چقدر وجود آدم ها با ارزشه چقدر هر چیزی هر چند کوچیک و

 

ناقص با دیگران بزرگ و باارزشه.

 

شاید حاضر باشی همه دنیا رو بدی اما دوباره آدم ها کنارت باشند.....

 

ما با احساس زنده هستیم نه با اموال.

 


قدر همدیگه رو بدونیم ...





تاريخ : چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 0:24 | نویسنده : مونا محمدی
ﺷﺒﻲ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭﻱ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ .

 

 

ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭﮔﺸﺘﻲ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻩ ﮔﻴﺮ ﻣﯿﻜﻨﺪ ﻭ ﻛﻤﻲﺯﺧﻢ ﻣﻴﺸﻮﺩ .

 

 

ﻣﺎﺭ ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴ ﺸﻮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺍﺭﻩ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ ﺩﻭﺭ

ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﻴﺸﻮﺩ.

 

ﺍﻭﻧﻤﻴﻔﻬﻤﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴ ﻜﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﮔﺶﺣﺘﻤﻲ

اﺳﺖ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻣﻴ ﮕﯿﺮﺩﺑﺮﺍﻱ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪﺷﺪﻳﺪﺗﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﺪ

ﺩﻭﺭ ﺍﺭﻩ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﭘﻴﭽﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻲ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ .

 

ﻧﺠﺎﺭ ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺁﻣﺪﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﺭﻩ ﻻﺷﻪﺀ ﻣﺎﺭﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺧﻢﺁﻟﻮﺩ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻭ

ﻓﻘﻂﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﻴﻔﻜﺮﻱ ﻭ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

 

 ﺩﺭﻟﺤﻈﻪ ﺧﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍﺑﺮﻧﺠﺎﻧﻴﻢ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻴﺸﻮﻳﻢﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻩ

ﺍﻳﻢ

ﻭ ﻣﻮﻗﻌﻲ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﻙﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ ...

 

ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪﭼﺸﻢﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻴﻢ

 

 

ﺍﺯ ﺍﺗﻔﺎﻗﻬﺎ؛ﺍﺯﺁﺩﻣﻬﺎ؛ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎ؛ﮔﻔﺘﺎﺭﻫﺎ؛

 

ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﺩﻫﻴﻢ ﺑه ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﻭ ﺑﺠﺎ .

 

ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﻛسی ﺍﺭﺯﺵ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﻳﺶﺑﺎﻳﺴﺘﻲ ﻭﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻛﻨﻲ .....

 



تاريخ : یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 0:18 | نویسنده : مونا محمدی
بهای سنگینی دادم تا فهمیدم کسی که قصد ماندن ندارد ، باید راهی کرد.
(سیمین دانشور)

بدترین قسمت زندگی انتظار کشیدن است و بهترین قسمت زندگی داشتن کسی ست که ارزش انتظار کشیدن را داشته باشد . (ریچارد باخ)

اثر انگشت ما از قلب هایی که لمسشان کردیم هیچ وقت پاک نمی شوند.
(چارلز بوکوفسکی)

ای کاش انسانها همان قدر که از ارتفاع میترسیدند کمی هم از پستی هراس داشتند .
(دکتر علی شریعتی )

وقتی میخواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی ، ببین چه را از دست داده ای که این را به دست آورده ای .
(دالایی لاما )

جهان جای خطرناکی است نه به خاطر افراد ستمگر بلکه به خاطر وجود افرادی که در مقابل انها نمی ایستند .
( آلبرت اینشتین)

تجربه نام مستعاری است که بر خطا های خود می گذاریم .
(اسکار وایلد)

بعضی ها آب را گل آلود میکنند تاکه عمیق به نظر رسند .
(نیچه )

آدم ها لالت میکنند بعد هی میپرسند چرا حرف نمی زنی ؟
( نیل سایمون )

تو زندگی حقایقی هست که میشه فهمید ولی نمیشه فهموند
(الپاچینو )



تاريخ : یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 0:16 | نویسنده : مونا محمدی
بچه عجیب ترین موجود دنیاست ،

می آید ،

مادرت میکند ،

عاشقت میکند ،

رنجی ابدی را در وجودت میکارد .

تا آخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد

و تمام ...!

بگمانم مادر بودن یک نوع دیوانگی ست ؛

وقتی مادر میشوی ،

رنجی ابدی بسراغت می آید؛

 

رنجی نشات گرفته از عشق ...

مادر که می شوی ،

میخواهی جهان را برای فرزندت آرام کنی .

میخواهی بهترین ها را از آن او کنی .

وقتی می خزد ، چهاردست و پا میرود، راه میرود و می دود ،

تو فقط تماشایش میکنی و قلبت برایش تند می تپد ...

 

از دردش نفست میگیرد .

روحت از بیماری اش زخم می شود .

 

مادر که می شوی دیگر هیچ چیز جهان مثل قبل نخواهد بود .

مادر که می شوی ، کس دیگری می شوی ؛ کسی که وجودش پر از عشق و جنون و دیوانگی

مامانای عزیز روزتون پیشاپیش مبارک

 

 



تاريخ : یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 0:14 | نویسنده : مونا محمدی
 همیشه چای برایم بیشتر از یک نوشیدنی ساده بوده!

چای بهانه‌ایست برای هم صحبت شدن با کسی.

چای میتواند دلیل پیش پا افتاده ای باشه برای تازه کردن یک دیدار که خیلی وقت

است باید اتفاق میافتاده و به هر دلیلی نیافتاده...

چای میتواند واحد اندازه گیریه رفاقت و صمیمیت باشد!

 

هرچه تعداد فنجانهای خورده شده بیشتر، شوق کنار هم بودن بیشتر...

هرچقدر چای یخ کند نشان میدهد چقدر حرف دارید برای گفتن که چای فراموش

 

میشود!

 

اگر نظر من را بخواهید چای باید همیشه قندپهلو باشد، که یادمان نرود با یک

شیرنیه کوچک هم میشود از تلخی ها لذت برد!

 

اکنون دلم چای میخواهد... قندپهلو! با یک رفیق ناب که چای را به چای ببندیم و

گاهی استکان را سر بکشیم و بگوییم بازهم یخ کرد!

 

چای را جدی بگیرید! روزی دلتنگ این بهانه ی کوچک خواهید شد.

 



تاريخ : شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ | 1:32 | نویسنده : مونا محمدی
سلام

امیدوارم سال نو براتون پر از لحظه های ناب باشه

پر از سلامتی

پر از برکت 

پر از رزق

پر از خنده

تهی از غم

تهی از اشک

 

سال نو مبارک....

 

 

یاعلی...



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 20:50 | نویسنده : مونا محمدی
یک گوشه‌ای هم هست به‌نام سَلمَک‌. یک جایی بین پرده‌ی چهارم و پنجم دستگاه شور. وقتی می‌خواهی از شوربیفتی تویِ دشتی. آن‌جا؛ درست همان لحظه، یک مکث می‌کنی؛ یک توقف چند ثانیه‌ای بین دو پرده.یک لحظه آواز را به جای آن‌که رها کنی توی هوا ،نگه میداری توی گلو. می‌پیچانی، مکث می‌کنی، خسیس می‌شوی توی خرج کردنش. چرا؟ چون بعدش که می‌روی توی دشتی و صدا را رها می‌کنی، آزادش می‌کنی، آن مکث چند ثانیه‌ای کرشمه می‌شود روی صدایت.یک دمِ دل‌انگیز می‌آفرینی. جانِ جهان و ترمه‌ی آوازت.
زندگی هم همین است. گاهی اگر دلش خواست مکث کند پاپی نشوید که هل بدهیدش جلو. بگذارید لحظه‌ای را توقف کند، دراز بکشد بین دو اتفاق. رها کنید این با شتاب پیش رفتن را. کش بیائید میان حادثه‌ها. دست بیندازید توی جیبتان. سوت بزنید و خیابان‌ها را فتح کنید و بسپارید خودتان را به خیالِ خوشِ آسودگی. شاید زندگی آن نغمه‌ی جادویی که برایتان حبس کرده است در گلو را، همین زودی، پشت این مکثِ کش‌دارِ بدِ حادثه‌ها، رها کند توی سرنوشت‌تان.



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 15:4 | نویسنده : مونا محمدی
ﻋﺼﺮ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺯﯾﺒﺎ، ﯾﮏ ﻭﻛﻴﻞ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﻟﯿﻤﻮﺯﯾﻦ
ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺟﺎﺩﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻋﻠﻒ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺘﺎﺛﺮ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ
ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺗﺎ ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ
ﭘﺮﺳﯿﺪ " ﭼﺮﺍ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﺪ؟"
ﻣﺮﺩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ.
ﻣﺠﺒﻮﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ."
ﻭﮐﯿﻞ ﮔﻔﺖ" :ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ
ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ."
" ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻭ ﺩﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ. ﺁﻧﻬﺎ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ ﺩﺭﺧﺖ
ﻫﺴﺘﻨﺪ."
ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ،" ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭ" ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮ
ﮔﻔﺖ، " ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﯿﺎ."
ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ، "ﻣﻦ ﻫﻢ ﯾﮏ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﺷﺶ ﺑﭽﻪ
ﺩﺍﺭﻡ!"
ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، "ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﻭﺭ." ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺍﺭ
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺪﻧﺪ.
ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﻛﻴﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ،
" ﺁﻗﺎ، ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﺴﺘﻴﺪ. ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺳﭙﺎﺱ ﮔزﺍﺭﻳﻢ
ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﺑﺮﻳﺪ.
ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﺮﺳﻨﺪﻡ. ﺷﻤﺎ ﻋﺎﺷﻖ
ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺷﺪ؛ ﻋﻠﻒ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺪﻭﺩ ﻳﻚ ﻣﺘﺮ ﺑﻠﻨﺪﻱ
ﺩﺍﺭﻧﺪ"


محبت خيلي از آدما هم همينجوريه



تاريخ : چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ | 12:51 | نویسنده : مونا محمدی
چه وقت باید احساس بزرگی کرد ؛

١- هر گاه از خوشبختی کسانی که
دوستمان ندارند ، خوشحال شدیم.

٢- هر گاه برای تحقیر نشدن دیگران
از حق خود گذشتیم.

٣- هرگاه شادی را به کسانی که
آن را از ما گرفته اند هدیه دادیم.

٤- هرگاه خوبی ما به علت
نشان دادن بدی دیگران نبود.

٥- هرگاه کمتر رنجیدیم و بیشتر بخشیدیم.

٦- هرگاه به بهانه ی عشق از
دوست داشتن دیگران غافل نشدیم.

٧- هرگاه اولین اندیشه ما برای
رویارویی با دشمن انتقام نبود.

٨- هرگاه دانستیم عزیز خدا نخواهیم شد ،
مگر زمانی که وجودمان آرام بخش دیگران باشد.

٩- هرگاه بالاترین لذت ما شاد کردن دیگران بود.

١٠- هرگاه همه چیز بودیم و
گفتیم، هیچ نیستیم ...



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 22:0 | نویسنده : مونا محمدی
یک عمر باید بگذرد

تا بفهمی بیشتر غصه هایی که خوردی


نه خوردنی بود نه پوشیدنی،فقط دور ریختنی بود...!

و چقدر دیر می فهمیم که

زنــدگـی همین روزهاییست که

منتظـر گذشتنش هستیم ...!

 

همیشه بیاد داشته باشیم و فراموش نکنیم.

"مقصد"، هميشه جايى در "انتهاى مسير" نيست!

"مقصد" لذت بردن از قدمهايیست، که برمى داريم!

 

 



تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 21:58 | نویسنده : مونا محمدی
ای تنگ قفسده داریخیب تنگه گلن قوش

 

چوخ حسرتیلن باخما منه منده اسیرم

 

 

سن بیر باغلی قفسین اولدون اسیری

 

منده بیرنازلی گوزل یولداش اسیری