تا به حال دقیق و موشکافانه کارتونهای پت و مت را نگاه کرده اید؟ دقت  

کرده اید چه مشخصاتی دارند؟

- کاملا خودمحور هستند. 
 

شما تا به حال کس دیگری را جز این دو در کارتونهایشان دیده اید؟

-  تأییدطلب هستند. همدیگر را تأیید می کنند و قند در دلشان آب می  

شود.

3- کارهایی می کنند و وسایلی می خرند که خودشان هم فلسفه شکل  

گیریش را نمی دانند

4- هدف را تخریب می کنند تا به وسیله برسند. خاطرم هست در یک  

قسمت همه کتابهایشان را 
 

فروختند تا ابزار ساخت کتابخانه را بخرند.

5 -
  در کارهایی دخالت می کنند که 
 

در آن تخصص ندارند و هیچ متخصصی را هم قبول ندارن
 

6-   نوآوری می کنند، ولی به روش خودشان 



7- متخصص ایجاد ضرر و زیان هستند 



8- اعتماد بنفس کاذبشان غوغا می کند
 


9- یک جا را خراب می کنند تا جای دیگر را بسازند، دست آخر هر دوجا  

تخریب می شود

10- شعارشان این است: That’s it یا همان همینه، به عبارتی همینه که  

هست!
 


11- الگوهای درِ پیت دارند. به عکس آن وزنه بردار بر دیوار اتاقشان نگاه 

 کرده اید که وزنه را کج گرفته است؟
 


12-هیچوقت لباسشان را عوض نمی کنند و همه به همین لباس     

 می شناسندشان



تاريخ : شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴ | 13:36 | نویسنده : مونا محمدی |
سلااااااااااااام 

بعد چند روز الان وقت کردم سر بزنم 

راستش این روزا اتفاقات هیجان انگیز زیادی می افته .... 

کلا زندگی بشدت بر وفق مراده 

فقط یکم وقت کم میارم 

درسای داشناگه و درسای کنکور ازشد خیییییییییییییییییییییلی وقت گیر شده خوندنشون 

این هفته هم بر میگردم یکی دوروزی تبریز 

دلم تنگ شده واسه خونمون 

واسه مادرم  

واسه خانواده ام 

واسه شهرم.... 

 

راستی ممنون از پیام هاتون   

مخصوصا سارای عزیز و آقای صمدی 

ولی خوب خیلی وقت نمیکنم حرفامو اینجا بذارم 

همونظور که قبلا گفتم الان بیشتر تو اینستاگرام مینویسم....  

(الان باز می آیید اونجا برام غلط املایی می گیرید ....اینطور نیست آقای رسولی؟؟)

راستش وقت نمیکنم هی کپی کنم از اونجا بذارم اینجا.... 

 

اتفاقا ادامه ی پست های "اگر فرزندی داشتم " اونجا هست 

monamohammadi_m.m 

 

خوشحال میشم بیشتر اونجا نظراتتون رو بشنوم.... 

اونجا زودتر هم جواب میدم



تاريخ : شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴ | 12:59 | نویسنده : مونا محمدی |
یه سری اتفاقات خاص و قشنگ میخواد بیفته تو زندگیم....



تاريخ : دوشنبه دوم آذر ۱۳۹۴ | 21:58 | نویسنده : مونا محمدی |
حس خوب  خوشبحتی ارامش واقعا بستگی به خود ادم داره

این چیزارو میشه کنترل کرد

یه وقتایی با بی خیالی

با جدی نگرفتن

با سخت نگرفتن

با هرچیزی که حس خوبی بهتون بتونه القا کنه

دیدن بعضی ادم ها

حرف زدن باهاشون

شنیدن صداشون

میتونه حس خوبی بهت بده

نمیدونم چرا اینقدر رو صدا ها حساسم

واقعا اگه یه فردی فوق العاده باشه ولی صداشو دوست نداشته باشم نمستونم باهاش ارتباط برقرار کنم

فکر کنم اثر گذاری صدا رو من از هرچیزی بیشتره....

البته خییییییلی سلیقه ای و شخصی هست

ممکنه یه صدایی از نظر شما نکره باشه

ولی من دوس داششته باشم

یا صدای یه دوبلر از نظرتون خارق العاده باشه

ولی واسه من معمولی باشه

خیلی پیش اومده صدای کسی رو دوس داشتم وبهم گفتن وای از چی این صدا خوشت اومده؟؟؟؟

در هر صورت

به صداها توجه کنید

و از زندگیتون لذت ببرید...

 

 



تاريخ : سه شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۴ | 10:26 | نویسنده : مونا محمدی |
سلااااااااام 

مثل همیشه زندگی خیییییییییییییییییییییلی ماهه  

حال خوب  

هوای خوب  

موقعیت خوب  

 خداروووووووووووووووووشکر  

راستی 

دارم رو یه داستان معمایی جنایی کار میکنم  

اونقدر هیجان داره که خودمم که نویسنده اش هستم موقع نوشتنش قلبم تند تند میزنه  

نمیدونم چرا 

 

ولی تو این همه سر شلوغی 

 

یهو دلم خواست بنویسم 

 

چند صفحه ای نوشتم... 

 

تموم شد شاید اینجا هم براتون قسمت قسمت گذاشتم 

 

یکی بود که یبار بهم گفت  

 

ادم باید وقتی چیزی رو دلش خواست انجام بده 

 

مثلا صبح از خواب بیدار میشی و میبینی خوابیدن حالت رو خوب میکنه میتونی کلاست رو نری و  

بگیری بخوابی 

 

یا مثلا نصف شب ساعت دو سه رقصیدن حالت رو خوب میکنه 

 

یه موزیک با صدای اروم(که همسایهه ها بیدار نشن)بذاری و برقصی 

 

یا مثلا شب ساع 9 دلت بخواد چای شیرین با پنیر بخوری.... 

 

یا مثلا.... 

 

هرچیزی که باعث بشه قهقهه بزنی  

 

اینطور نیست م.ق؟؟؟؟؟ !!!!!! 

 

 

راستی  

 

هیچی... 

 

بماند 



تاريخ : دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۴ | 10:2 | نویسنده : مونا محمدی |
یبار تو حیاط خونمون تو تبریز یه گربه چند تا بچه زاییده بود...

من عاشق حیوونام واسه همین خیلی دوروبرشون میچرخیدم

و مامانشون وقتی مریض بود (زایمان کرده بود دیکه حال نداشت)واسش شیر و غذا میگذاشتم که بخوره حون بگیره

وقتی حال مادره خوب شد

هی بچه هاشو نکا میکرد و بو میکشید و انکار بازرسی میکردشون....

مادربزرگم بهم گفت اونارو داره نکا میکنه

که اگه مادر زاد نقصی داشته باشن بکشتشون....

راستش وقتی اینو شنیدم حالم خیلی بد شد....

مادر که باشی(حتی اکه کربه)مکه کیشه بچه رو کشت؟  

چند سالی گذشت....  

یه گربه ای هست تو اطراف خونه ام (سنندج)که یه دستش تو تصادفی شکسته و همسایه بردنش دامپزشکی و دستشو دکترا مجبور شدن قطع کنند...

فوق العاده گربه ی زیبا و نجیبی هست

واسه همین هم همسایه ها هم من خیلی هواشو داریم

یه گربه ی دیکه ای هم هست

که چند باری خواسته بود خرگوش منو بخوره...

وقتی واسه اون گربه بی دست غذا میذارم اون یکی گربه مباد اینو میزنه (اونم چه زدنی...)و غذاشو میخوره

حتی وقتی غذایی در کار نیست

همین که این گربه بی دست رو میبینه

براش لات بازی درمیاره

و خیلی میزنتش اونم مظلوم اگه نتونه فرار کنه محبور کتک بخوره....

تازگی ها من تا وقتی میبنم داره اذیتش میکنه میرم جدا شون میکنم

(با پرتاب دمپایی به سمت گربه ی بی ادب😀)

هی غر میزدم به گربه ی بی ادب که بابا بحای اینکه بیای کمکش کنی وایه چی میزنیش اخه!

اما....فهمیدم چرا

یاد حرف مادربزرگم افتادم...

اره....

چون این گربه مظلومه، اون یکی داره اذیتش میکنه

واسه همین مادر گربه ها موقع تولد نکاشون میکنه

که اگه مشکلی داشتن نذاره بزرگ شن

و زندگی کنن

چون میدونه اگه اونجور زندگی کنن

باید یا فرار کنن با کتک بخورن!

یکی از تفاوت ما و حیوونا...

همینه.... دست مظلوم رو بگیریم...

(البته انسانه به معنای واقعی)

پس یادمون باشه اگه مظلومی رو اذیت کردیم دیکه اسممون انسان نیست ها....

اون موقع ما حیوونیم....!!!!

مثل همون گربه... 



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ | 21:35 | نویسنده : مونا محمدی |
زندگی همون شده که میخوام 

همونی که بود  

همون که باید باشه  

دوبارخ خودمو جمع و جور کردم و دوباره شدم موناییکه لبخندش تموم نمیشه  

اونقد بدم میاد از اون قیافه های اخمو و غمگین خودم که هفته ی قبل داشتم 

ولی انگار واقعا لازمه  یه چند وقت ادم  حال و هواش عوض شه.... 

ولی هنوز م معتقدم .... 

بعضی صداها مسکن اند....



تاريخ : دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ | 14:46 | نویسنده : مونا محمدی |
بی دلیل

غیر منطقی

ناخودآگاه

صدای خاصی به دلتون میشینه

حتی اگه صدای زیبایی نباشه

مثلا  از جلو دری بگذری....

و صدای یه گوینده(کسی که داره واسه یه جمعی حرف میزنه)

میخ ات کنه....

مثل اینکه حس کنی لحن صدا عین مسکن میمونه...

کسایی هستند ...

که صداشون واقعا زیباست....

مثل مادر

مثل یه دوست  

مثل

مثل گوینده پشت در....



تاريخ : دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ | 0:21 | نویسنده : مونا محمدی |
فکر کنم الان دبکه بتونم بگم هوررررا

بعد از چند روزی حالم خیلی بهتر شده

البته حال خوبم رو مدیون تصمیمی که گرفتم هستم

دوره ی بازیگری تیاتر رو از دوباره از سر گرفتم....

شنبه چهارشنبه ها هرکدوم سه ساعت 

یعنی هفته ای ۶ساعت

خوب خیلیییی خوبه

یه جایی هست واسه تخیله کردن انرژی های منفی

واسه پیدا کردن حال خوب

واسه زندگی کردن

واسه خستگی در کردن

خوب البته یکم نامعقول به نظر کبرسید گرفتن این تصمیمی

چون هم درسای دانشکاهیم این ترم سنگینه

هم دروسی که واسه ارشد میخونم رفته رفته دارن کمرشکن میشن....(اخه رشته ای که واسه ارشد میخوام بخونم غیرمرتب با رشته یی فعلیم هست)

ولی خوب....

واقعا لازم بود....

امروز اولین جلسه ای بود که رفتم

البته با همون کارگدانی که قبلا کار کردم باهاش.

انصافا خییییییییلی خوبببببه حال و هوای تیاتر....

من به این نتیجه رسیدم 

همبشه باید سرمون  گرم باشه

تک تک ساعات زندگیمون

وگرنه وای خودمون مشکل تراشی میکنیم

حرف مردم کج و کوله بنظرمون میاد

چیزهای غیییییییر مهم میشن مههههههههم

ادم های خاله زنک میتونن برن رو اعصابت

ادم های حسسسسود میتون اذیتت کنن

ولی وقتی سرت گرمه 

اصلا وقتی واسه اهمیت قایل سدن به ادم های دون رو نداری...

 



تاريخ : شنبه نهم آبان ۱۳۹۴ | 20:37 | نویسنده : مونا محمدی |
جنس مخالف یا مکمل؟!

یک عمر در گوشمان خواندند جنس مخالف ...

اما هیچ گاه نگفتند مخالف یعنی چه؟!

آیا واقعا زن و و مرد یعنی مخالف ؟!

مخالف نیستیم ...

چون اگر مخالف بودیم هیچ گاه نیازمند وجود یکدیگر نبودیم ...

هرگز از وجود هم به آرامش نمی رسیدیم...

هرگز نمیتوانستیم هم را دوست بداریم...

هیچ مخالفی همدل و همراه نخواهد بود ...

مخالف نیست ...

مخالف یعنی دو قطب جدا از هم ...

کاش به کلماتمان بیشتر توجه میکردیم ...

ما مخالف نیستیم ... ما مکمل همدیگریم...

یعنی: کامل کننده آرامش و نیازمند یکدیگر ...

پس بهتر اين است كه بگوييم جنس مكمل...



تاريخ : جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ | 22:1 | نویسنده : مونا محمدی |
چرا و چطورش رو نمیدونم 

فقط میدونم یه چییزی درست نیست

یه چیزی سرجاش نیست

انگار یه اتفاقی افتاده تو روح و روان من

انگار از قافله عقب موندم

حس های متضاد زیادی دورم کردن

نمیدونم چمه

دارم از دست خودم کلافه میشم

حالم خوب نمیشه

مسکن های همیشگیم مثل تبریز رفتن ,مثل آشپزی,مثل دوش گرفتن یا قدم زدن

همشون موقت کمکم میکنن

فقط یکی دو ساعت سرحال میشم

خودمو که دودستی بلند میکنم و میذارم رو میز و محکم جلو خودم میایستم و نگاهش میکنم و میگم چته؟؟؟

فقط شونه هامو بالا میندازم  و میگم نمیدونم...

واقعا هم نمیدونم

دلگیرم دلتنگم خستم 

کلا همه چی ریخته بهم 

باز خداروشکر حال و حوصله درس خوندن رو دارم و گرنه....

یه فکرای دیگه ای هم تو سرمه

یه بلند پروازی هایی که نمیدونم از الآن بهشون باید فکر کنم یا نه

از طرفی هم فکر میکنم دارم پیر میشم

فکر میکنم کلی فرصت از دست دادم

فکر میکنم کلی زمان رو هدر دادم

دارم مسن میشم انگار.....

نمیدونم شاید 22سالگی از نظر شما اوج جوونی باشه

ولی من حس میکنم از وقتی اومدم دانشگاه کار خاصی جز درس خوندن نکردم 

کلی وقتتم رو هدر دادم

سختمه این وضعیت

یادش بخیر....

دوره ی دبیرستان با هر دست چندتا هندونه میگرفتم

خبرنگار بودم

عکاس بودم

عضو مجلس دانش آموزی بودم هر 6 ماه ایران گردی میکردم....

یادش بخیر صب 7 بیدار میشدم و تا عصر 7 مجبور بودم واسه تهیه خبر و عکس و هزار تا کار دیگه سرپا باشم...

ولی الان چی...

هی دانشگاه هی خونه

اه....

فکر کنم باید علاوه بر درس های دانشگاه و درس های کنکور ارشد رو خوندن یکی دوتا کار دیگه واسه خودم دست و پا کنم

بیکاری داره منو از پا درمیاره

انگار لازمه باز برم کلاس بازیگری تئاتر

یا دوباره مقاله ای چیزی بنویسم

یا اون رمانی که دارم روش کار میکنم رو تموم کنم

نمیدونمممممممممممم

ولی اینکه ذهنم خیلی در گیر نیست و ازاده داره باعث میشه فکرهای الکی مثل خوره بیفتن به جونم و اذیتم کنن

اینجام که کسی ادمو نمیفهمه...

خاله زنک بودن ادمها داره اذیتم میکنه

اینکه وقتی میگی ناراحتم فکر همه بره به سمت شکست عشقی و چم دونم این جنگولک بازی های این دوره زمونه داره حالم رو بهم میزنه 

اینکه وقتی میگی حس میکنم کم کاری کردم و وقتم هدر رفته 

همه عاقل اندر سفیه نگات کنن

خواستم همرنگ جماعت شم 

ولی نشد

شاید من آنرمالم....

شاید....

 

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه ششم آبان ۱۳۹۴ | 12:0 | نویسنده : مونا محمدی |
احساست و عواطف ادم فوق العاده عجیبه....

کلا انسان خیلی پیچیده هست 

از هر منظری که بهش نگاه کنی 

ممکنه از چیزی یا کسی خوشت بیاد

 با همون تفکر بری سمتش 

اما رفتاری یا حرفی از ببینی که در آن واحد نظرت راجعش عوض شه

یا برعکس

از کسی بترسی یا حس ناخوشآیندی بهش داشته باشی

ولی با دو دقیقه برخورد نزدیک باهاش همه چی عوض شه

اتفاق نوع اول هم برای من دیروز و امروز افتاد

فردی که براش احترام خاصی قایل بودم با یه رفتار زننده(و البته شاید خیلی جزیی)خیلی نظر من رو راجع خودش عوض کرد

خاص بودن واقعا سخته واس همینه ما نمونه های خیلی کمی از ادم های خاص دوروبرمون داریم 

 

اینکه فکر کنی فلان فرد واقعا متفاوت هست

اما 

بعد ببینی نه

اشتباه کردی 

اونم مثل همه هست

خیلی سخته

کلا اینکه توصرات ادم بریزه بهم واقعا دشواره 

این روزا یکم سر در گمم

یهو میبینی ساختار های فکری در عرض چند دقیقه میریزه بهم

کلی گیجم میکنه این حالات

از طرفی با یه دست دو تا هنودنه گرفتم و واقعا وقت و انرژیم رو گرفته کاااامل

کاملا برام واضحه بایدrefreshبشم

ولی این دفعه متفاوته

با دوش گرفتن و خوابیدن و خوردن یه کیک بستنی شکلاتی یا خوندن نماز

اونجور که باید حس تازگی بهم دست بده نخواهد داد...

یه حسی بهم میگه برگردم دو روز تبریز

یه حسی هم میگه این همه کار ریخته سرم اینجا

کلا چندتا حس گنگ بهم حمله کردن

یجورایی باید خودمو راستا و ریس کنم

عادت ندارم داده های مغزم این قدر پراکنده و نامنظم باشه....

شایدم لازم هست....

 

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴ | 14:7 | نویسنده : مونا محمدی |
هوررررا

امروزم مثل هرروز دیگه ای عالیییی و قشنگ بودددد

تازه با دوستمم خودمونه یه عصرونه ی مشت مهمون کردیم

سرکلاسی هم که باهم بودیم طبق روال ههمیشه کلیییی گفتییییم و خندیدیم

البته همراه با خجالت کشیذن اخه یه بار استاد مچخونو هنگام گفتگو و خنده گرفت

البته بنده خدا چیزی نگفت ها

جزو اساتید بیست دانشکدمون هست

ولی فقط چند دقیقه امروز ناراحت شدم

اخه....

فکر کنم تقصیر خودم بود

در کل زندگی مثل همیشه گل و بلبل هست خداررررروشکر

لحظه هاتون پر از خنده....

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۴ | 19:41 | نویسنده : مونا محمدی |
من یه اصطلاحی واسه خودم

با ابن مضمون که فلانی رو جوری بزنی تو دهنش صدای سگ بده

وقتی یکی شروع کنه به شعر و ور گفتن یا صداش آزارم بده از این اصطلاح استفاده میکنم

امروز یکی تو دانشکاه یه چرت و پرت هایی رو بار دوست بدبختش کرد به اسم فلسفه، که سگ چه عرض کنم 

میخواستم بزنم تو دهنش صدای روباه بده

اخه من نمیدونم این یارو ابراز وجود نمیکرد چی میشد؟

حیف بنابر دلایلی نمیتونم حرفاشو بگم

شنیدین میگن پولمو نگه داشتم واسه روز مبادا!

این شعور و ادب و تفکرش رو نکه داشته واسه روز مبادا....

حیف که بابام گفته انسان(چه دخمل چه پسمل)نباید دیت بزن داشته باشه

وگرنه قشششششششنگ میزدمش

نه بخاطر اینکه حرفاش کاملا برعکس غقاید من بود ها نه...

من عادت دارم که نظرات مخلف رو بشنوم و بهشون احترام بذارم

تاحالا نشده کسی رو بخاطر اینکه نظر مخالف نظر من داره از خودم برنحونم

این بابا داشت چررررررت میگفت

اون دوست اسکلتر از خودشم هی میگفت عجبببببب عجببببب

ای عجبو دررررررد

اخه هرکی هرچی گفت باید قبول کنی؟

وای چقدر فحاشی کرددددددم

بببخشید

هی به خودم میگم بخاطر بیشعوری دیگرون حرص نخورم

نمیشه که نمیشه

شبتون خوشگل موشگل.....

 

 

 



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۴ | 23:8 | نویسنده : مونا محمدی |
  خدایا!

مرا به خاطر همه‌ی مورچه‌هایی که کشته‌ام ببخش  

خدایا!

ممنونم که فقط یکی هستی چینی‌ها عمراً بتوانند تقلبی‌ات را بسازند

 خدایا! مرا ببخش که بعضی وقت‌ها با تو شبیه کت و شلوار پلوخوری رفتار کرده‌ام!

یعنی فقط زمانی سراغت آمد‌ه‌ام که احتیاجت داشته‌ام  

خدایا!

من از اختیارهایم می‌ترسم

فردا، پس‌فردا، خودت به خاطر همه‌ی آن‌ها یقه‌ام را می‌گیری  

خدایا!

من اگر بسوزم بوی گند می‌دهم!

خود دانی، می‌خواهی بیندازی جهنم، بینداز!  

خدایا!

گوش‌هایم دراز شده است کی وقت داری بیایم برایم کوتاهش کنی؟

 خدایا!

حیف نیست بهشت به این قشنگی ساخته‌ای،

آن وقت به همه نشانش ندهی؟

 خدایا! ک

کاش بیمارستان‌ها بخش کودکان سرطانی نداشت

 خدایا!

شش روز طول کشید تا دنیای ما را بسازی

آن وقت ما در یک چشم بهم زدن آن را خراب می‌کنیم! ببخشید!

 خدایا!

من فقط یک «مسکن مهر» سراغ دارم آن‌هم خانه‌ی تو است

 

 خدایا!

آسایش دو گیتی تفسیر این سه حرف است:

۱- خدا ۲- را ۳- شکر

 خدایا!

تو خوب‌تر از آن هستی که مرا تنها بگذاری

 خدایا!

به یک نفر می‌گویند: «یک دروغ بگو»

می‌گوید: «خدا نمی‌بخشد»

 خدایا!

توی «اِنّا لِلّه و اِنّا اِلیهِ راجعون»

«اِلیهِ راجعون» یعنی پیش خودت؛

درست است؟

پیش خودت که جهنم نمی‌شود! می‌شود؟

 خدایا!

من مثل آن بت‌پرست نیستم که اگر تو را نداشته باشم

خدای سنگ و چوبی داشته باشم

من اگر تو را نداشته باشم، چیزی ندارم  

خدایا!

دیوار خانه‌ی مرا در بهشت کاهگلی بساز

می‌خواهم هر روز عصر با شلنگ به دیوار آب بپاشم

و نفس عمیق بکشم

 خدایا!

اشک‌هایم را با دست پاک می‌کنم

تا دستانم بوی تو را بگیرد

 خدایا!

خودت به کسی که دوستش دارم

بگو که من دلم نمی‌خواست خلق بشوم

و فقط و فقط برای اینکه او تنها نباشد قبول کردم که بیایم دنیا تا شاید دوستم داشته باشد

 خدایا!

دوستت دارم حتّی توی جهنّم  

خدایا!

خودت که بهتر می‌دانی

ما آدم‌ها مثل دانه‌های انار هستیم

زیاد به ما فشار نیاور!  

خدایا!

کاش یک مُهر «شکستنی است، با احتیاط حمل شود»

روی دلم زده بودی!  

خدایا!

دست ما را بگیر و ما را از اتوبان زندگی رد کن!

 خدایا!

آخر زندگی من یک «ادامه دارد» بنویس!



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۴ | 11:59 | نویسنده : مونا محمدی |
ادامه ی پست قبلی

 فرزندم...

روا نیست حیوانات را که جگونه زیستن را به تو می آموزند بیازاری...

ان ها را دوست بداز...

هرگز بخاطر خرافات ان ها را ازار مده

خرگوش و جغد و گربه سیاه  بد یمن نیستند...!

تو با بد یمن دانستن آنها خود را گرفتار شرک میکنی...

چون مخلوقات خدایت را ندانسته هم تراز خدایت میکنی

(انهارا در سرنوشت خودت دخیل میدانی)

فرزندم ازار دادن هیج موحودی شیرین نیست...

درست نیست...

شنیدن ناله های حیوانات گوش نواز نیست

فرزندم ... بریدن نفس حیوانات روا نیست...

بخاطر لذت خودت آن هارا نکش (شکار)

فرزندم سنگی به بال پرندگان نزن...

پرندگانی که با نغمه‌هایشان نوید زندگی را به تو میدهند...

فرزندم دوست بدار حیوانات را

و بخاطر ترس یا هرجیز دیگری ان هارا میازار...

این دنیا فقط از آن تو نیست...

وارد حریمشان نشو...

ان هارا نترسان که به تو حمله کنند

بخاطر صفات ذاتی شان انهارا مقصر ندان

فرزندم... خلاصه کنم...

با حیوانات مهربان باش...

 



تاريخ : جمعه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۴ | 22:39 | نویسنده : مونا محمدی |
ادامه ی پست قبل

همین بس که وقتی میخواهم نجابت را برایت معنا کنم

از اسب (حیوان) برایت میگویم

وفتی میخواهم وفا را معنا کنم

ازسگ (حیوان) برایت میگویم

وقتی میخواهم بلند طبعی را برایت معنا کنم و از شکوه و جلال بگویم

از شیر (حیوان) برایت میگویم

وقتی میخواهم آینده نگری و تلاش را بگویم از مور(حیوان) برایت میگویم

وقتی میخواهم برایت از سخت کوشی بگویم

مثال زنبور را میزنم

وقتی میخواهم برایت از نظم بگویم

از عنکوبت برایت میگویم

وقتی میخواهم از هوش و زکاوت بگویم

مثال دلفین را میزنم

وقتی میخواهم از غیرت و شجاعت برایت بگویم

از گرگ برایت میگویم

وقتی میخواهم  از شاد بودن برایت بگویم

از روباه مثال خواهم زد ( روباهها حیوانات بسیار شاد و خوشحالی هستند و وقتی می خواهند شادی کنند صدایی شبیه به آواز فلکلور از خود سر می دهند)

اگر بخواهم از استقلال و چالاکی برایت بگویم

باید رفتار گربه هارا برایت بازگو کنم!

 فرزندم تو صفات انسان بودن را در حیوانات میبینی...

از آنها می آموزی چگونه باشی...

مثلا از روباه هم می آموزی شاد باشی

و هم می آموزی نیرنگ و حقه بازی صفت خوبی نیست!

از گربه چالاکی آموخته و همجنین می آموزی بی وفایی و اهمیت ندادن به عواطف دیگران خوب نیست..

ادامه در پست بعدی



تاريخ : جمعه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۴ | 11:0 | نویسنده : مونا محمدی |
سلام دوستان...

این پست در ادامه ی پست های *اگر فرزندی داشتم*می باشد...

این پست راجع حرف هایی است که درباره ی حیوانات با اون خواهم زد...

فرزندم ...

هرگز حیوان را واژه ای خوار و پست ندان!

حیوانات جاندارانی هستند که مثل تو !

دقیقا مثل تو حق زندگی دارند...

بخاطر ترس هرگز آنها را میازار...

آن ها به چشم یک خداوندگار به تو مینگرند به چشم گوهر ارزشمندی که حتی ملائک سجده اش کرده اند...

معنای خداوندگاری را برای آنها به نوعی تعریف مکن که به پروردگارت شکایتت را کنند...

به هیچ دلیلی آزارشان مده...

فرزندم دینت سگ را نجس خوانده است...

اما این به آن معنا نیست که سگی را بیازاری...

نجاست را درست معنا کن

پروردگارات هرجیزی را که نجس نام نهاده

تنها برای این بوده است که آن دوری کنی

چون یا برای جمست یا برای فکرت یا برای روحت مضر بوده است  ولی این صفتی  که به سگ  داده شده است

هرگز اجازه ی آزار دادن را به تو نمیدهد!

در کتاب دینت سگی هم مرتبه ی انسان خوانده شده است (سوره کهف)

یادت باشد که دینی که به تو گفته سگ نجس است این را هم گفته است که اگر تنها یک کاسه آب داشتی و سگی را تشنه دیدی باید و باید نیمی از آن آب را به سگ بدهی تا بنوشد!

آری فرزندم از دینت برای آزار موجودات دیگر استفاده مکن

که دینت جنین اجازه ای به تو نداده است

و تورا به مهربانی با آنها امر کرده است...!

فرزندم جان گرفتن و نفس بریدن تنها به جرم آنکه اسمش حیوان است درست نیست

گاهی به حیوانات نگاه کن  

چون بسیار انسانیت خواهی آموخت

اری درست شنیدی...

گاها حیوانات بیشتر از ما انسان ها به انسانیت پایبندهستند...!

در هیج حیوانی نمیتوانی دروغ یا فریب دادن هم نوع را بیابی

در هیج حیوانی نمیتوانی تزویر و ریا را برای هم نوع خود  بیابی...

هیج حیوانی خنجر از پشت نمیزند!

هیج حیوانی راحت طلب نیست...

هیج حیوانی شکوه نمیکند..!

ادامه در پست بعدی...

 

انشالا به زودی ادامه اش رو خواهم گذاشت....



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۴ | 11:26 | نویسنده : مونا محمدی |
محرم امسال هم از راه رسید.... کنار اشک هامون و دعاهامون  تصمیم بگیربم امسال حدااقل یک کتاب راجع امام مظلوممون بخونیم و در کنار اینکه مبدونیم ایشون چجور به شهادت رسیدن این رو هم بدونیم که چرا به شهادت رسیدن.... فکر میکنم واقعا لازمه تعقل و تفکر و شناخت در هرچیزی از الزامات هست دین ما گفته اول بشناس بعد ایمان بیار ما از روی عشق و محبتون یاحسین گفتنمون ترک نمیشه اما بهتره سعی کنیک شخصیت والای اماممون و تفکر ایشون رو بشناسیم تا وقتی کسی سوالی ازمون پرسید  سکوت کردن یا دادن حواب های غلط و یا اغشته کردن واقعیت به خرافات عملکردمون نباشه. امام حسین (ع)تنها متعلق به شیعیان نیست میشناسم مسیحیانی رو که دهه ی عاشورا رو سیاه میپوشن و میشناسم خانواده ی سنی رو که تاسوعا و عاشورا شله زرد احسان میکنن... یه وقت هوا برمون نداره اکه شیعه هستیم دیکه امام حسین مال ماست و تعصبی برخورد کنیم و خدایی نکرده دلی رو بشکنیم.... تو عزاداری هامون مراقب برخوردمون و حرفایی که میزنیم باشیم و کارب نکنیم وجه مذهب و دینمون رو خراب کرده باشیم... التماس دعا....



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ | 22:40 | نویسنده : مونا محمدی |
سلام.... بنابر یه عادت قدیمی غر زدن هاموم میارم اینجا....

البته الان چیزی که میخوام بگم خیلی هم غر زدن اطلاق نمیشه ولی...

چند وقتی بود که من خواب های عجیبی با تم جنایت و قتل می دیدم 

تو همه ی خواب هام هم من می  فهمیدم منبع مشکل چی هست یا می فهمیدم قاتل کی هست و بعد از فهمیدن من قاتل می افتاد دنبال من تا منو بکشه

و من وقتی به بن بست می رسیدم و قاتل با یه لبخند مضحک روبروم بود از خواب بیدار میشدم.....

این خواب ها یه مدت تکرار شد

واس همین نگران شدم

رفتم پیش یه دکتر....

دکترای مشاوره داشت و میگفتن دکتر خوبی هست....

وقتی این خواب هارو براش تعریف کردم

گفت  وقتی کسی برام مشکلی رو تعریف میکنه و من نمیتونم اون مشکل رو حل کنم این ناکامی یه اثری رو مغرز و ناخودآگاهم می گذاره که همه ی این ها باعث میشن من اون مشکل رو به شکل جنایت و مسبب اون مشکل رو تو خوابم به شکل قاتل ببینم 

در واقع داده های ذهنی من لباس عوض میکنن

راستش کاملا حرفش منطقی بود

خودمم تا حدودی با علم روناشناسی بنابر دلایلی اشنایی دارم

ولی خوب به این تحلیل کاملا روشن نرسیده بودم 

یکی از چیزهایی که باعث شد درستی این تفسیر بران اثبات شه این بود که

 یه شخصی تو داشنکده ی ما هست که برای یکی از دوستان صمیمی من یه مشکل نسبتا بزرگی رو پیش اورد 

خیلی باعث ازار دوستم شد

منم کاری از دستم برنمی اومد

(البته مشکل مربوط به یه رابطه ی خصوصی میشد نه درس و مشق....)

بجز چپ چپ نگاه کردن و رو برگردوندن از اون به اصطلاح ادم(اصلا نمیدونم همچین ادمی رو چرا راه دادن دانشگاه)

یکی از خواب هام این بود که دیدم داره تو دانشگاهمون قتل های زنجیره ای اتفاق می افته 

استاد هاو دانشجو ها کشته میشدن اونم به شکل فجیع

من تو خوابم تونستم بفهمم که کسی که قاتله از افراد دانشکده ی خودمه و خییییلی اتفاقی لحظه ای که قاتل داشت میرفت یکی رو بکشه رو دیدم و فهمیدم قاتل کی هست

جالبه که بدونید قاتل همون شخصی بود که من ازش بد میادو در حد لالیگا ازش بیزارررررررم و برای دوستم مشکل تراشی کرده....

خوب این خواب دقیقا با تحلیل مشاور هم خونی داره....

 

خواب هاتونو جدی بگیرید....

فکر کنم با جدی گرفتن خوابهاتون میتونید خودتون رو بشناسید

چون خیلی خیلی از خواب های که میبینم ریشه در ناخودآگاه ما داره 

و با دونستن علت دیدن خوابهامون میتونیم خیلی از مشکلاتمون رو حل کنیم 

و این خوب خیلی عالی هست نه ؟

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: حرفهای من

تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ | 12:45 | نویسنده : مونا محمدی |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.